تبليغاتX
درون استرالیا (به سوی استرالیای سابق)

درون استرالیا (به سوی استرالیای سابق)

بقچه ای که بسته بودم رو برداشتم و اومدم یه جای دیگه ... جایی برای زندگی

آخرین


بچه که بودم بهم می گفتن که با غریبه ها حرف نزن. ولی یادم نداده بودند که چطور می شه با غریبه ها حرف نزد.

من با یک غریبه حرف زدم... خیلی هم حرف زدم ... انقدر که فکر می کردم آشنا ایم ... اما اون غریبه بود .... نباید باهاش حرف می زدم ..... حرف زدن با غریبه خطرناکه ..... بلا سر آدم میاره ...

اینجا همه غریبه اند .... با هیشکی نمی تونم حرف بزنم ...


روزی که این وبلاگ رو شروع کردم خیلی امید و آرزو برا اومدنم به استرالیا داشتم .... الان اینجام با تنهاییم و دل شکسته ام .... دیگه اینجا نمی نویسم ... چون آدمی که این وبلاگ رو شروع کرده بود به نوشتن، دیگه وجود نداره که بنویسه....


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 9:52  توسط  

منتهای آدم فروشی


دیروز که داشتم بحثهای پارلمان رو تماشا می کردم، تو دلم گفتم ایشالا صد سال نخست وزیر بمونی کوین.... اگه دلم خالی از اعتقاد نبود شاید یه حمد و قُل هم می خوندم فوت می کردم به تلوزیون .... از فکر اینکه مردم یه وقت به تونی ابت رای بدن دلم شور افتاد .... بعد گفتم تا سال دیگه که انتخاباته خدا بزرگه.

امروز صبح وقتی از همکارم شنیدم که نخست وزیر عوض شده، باورم نمی شد که می شه یک شبه نخست وزیر عوض کنند ... اونم بدون رای گیری یا بحثی از قبل....

جالب اینکه انقدرها که قبلا فکر می کردم ناراحت نشدم ... وقتی گفت جولیا گیلارد اومده جاش، یکم انتخاب جدید رو تحسین کردم، چون من همیشه از این خانم خیلی خوشم میومده .... بعدش با دیدن فیلم قسم خوردنش یکم بغض شادی کردم ... الان رسما از این اتفاق خوشحالم!


*اولین تاثیر مستقیم مثبتی که این انتخاب تو زندگی من خواهد داشت اینه که احتمالا خیلیها دیگه اسمم رو درست تلفظ خواهند کرد.

** خیلی دلم سوخت که اینطور یک شبه کوین راد رو انداختن بیرون. خداییش نامردی کردن در حقش. وقتی گفت من همه چیزم رو برا این مملکت گذاشتم و وقتی گریه کرد خیلی ناراحت کننده بود. حقش نبود اینطوری. فکر کنم به این ترتیب دل مردم به درد بیاد و دوره بعد دوباره بهش رای بدن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 9:41  توسط   | 

بالا و پایین

روزهایی که خیلی خوشحالم همه ش نگرانم که زودی این خوشحالی تبدیل به ناراحتی بشه. روزهایی که عاشقم همه ش می ترسم که این عاشقی تبدیل به دلشکستگی بشه. روزهایی که ناراحتم، روزهایی که دل شکسته ام، امیدوارم که روزهای خوشحالی دوباره سر برسه. از همه بیشتر روزهای بی تفاوتی ام رو دوست دارم. روزهایی که فقط برای امروز زندگی می کنم. و هیچ چیز برام مهم نیست جز چسبیدن عقربه های ساعت به ساعت پنج عصر و یک سیستم بدون باگ.

تو این چند سال، خیلی بزرگتر شدم. خیلی بیشتر از اون قدری که تو بیست و چند سال قبلش تجربه کسب کرده بودم، مجرب شدم. اگر زمان به عقب برگرده، همه چیز رو یک جور دیگه دست می گیرم..... اگر سه سال پیش تجربه امروزم رو داشتم الان جایی نشسته بودم که سه سال دیگه قراره بشینم. اونوقت به اشتباهات سه سال گذشته ام نگاه می کردم و آرزو می کردم که ایکاش زمان به عقب بر می گشت. آخه من همه چیز رو خیلی زود شروع کردم. ولی به ازای این زود شروع کردنم خیلی هم جلو نیافتادم.... می دونم چی فکر می کنی، ولی تو خودت هم هزار تا ایراد داری. همه عین هم ایم. همه مون داریم تلاش می کنیم که از مرگ فرار کنیم. اصلا  به نظر من، کل زندگی یک توهمه.

برای من، زندگی سه سال که نه، سیزده سال باید به عقب برگرده. همه چیز از اون روزی شروع شد که بابام جلوی کلاس موسیقی جام گذاشت و یادش رفت بیاد دنبالم.... بارون میومد و هوا سرد بود .... همون روز بود که برای اولین بار دلم شکست.... با خودم گفتم: "زندگی یک توهمه". من هم خب سن زیادی نداشتم که.... بلاهای زیادی هم سرم نیومده بود که ....

 وقتی پنج سالم بود فهمیدم اون آقایی که تو فامیلمون دایی صداش می کردم، دایی واقعیم نیست و اون دایی که فکر می کردم این اونه رو هیچ وقت ندیده ام.  اصلا داییم خارج زندگی می کرد. اونجا بود که برای اولین بار احساس حماقت کردم...
 
از وقتی بزرگ شدم فهمیدم که می شه آرزو کرد که زمان به عقب برگرده ... زمان که به عقب بر نمی گرده، ولی آدم چون موجود متوهمیه (به نظر من)، بعد از این آرزو یکهو از سر تقصیرات خودش می گذره و گرد بی تفاوتی می پاچه رو زندگیش و زل می زنه به عقربه های ساعت.

این روزها تو هر لحظه ای که کنار مادر و پدرم هستم، می ترسم که این لحظه ها تموم بشه. از اون لحظه ای که آرزوی لحظه الانم رو خواهم کرد می ترسم. این روزها وقتی عقربه ها می چسبند به پنج عصر، از لحظه یازده شب می ترسم. ایکاش می تونستم بُعد فرای زمان زندگی رو پیدا کنم.
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 9:58  توسط  

خانه ام آتش گرفته است

آتشی جان سوز .............


اصلا هیچ وقت خونه ای داشته ام؟ ......... چی می خواستم ... چی شد ........












+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 3:0  توسط  

خوشحالی

مامانم اینا دارند میاند استرالیا دیدنم. خیلی مراحل اقدام برای اومدنشون راحت بود. البته به غیر از مرحله ای که بتونم راضی شون کنم که بیان. برای گرفتن ویزا یک ایمیل به سفارت زدیم و مشخصاتشون رو دادیم و گفتیم که درخواست چه ویزایی داریم. سفارت در جواب یک وقت ملاقات داد که خیلی دور بود ولی زیر نامه نوشته بود که اگر خواستید می تونید مدارکتون رو با پست یا پیک بفرستید. من اسکن دعوت نامه و مدارک مالی و استخدامیم رو برا مامان ایمیل کردم. اونها هم کپی همه مدارک و فرمها رو با پیک فرستادند در سفارت. چند روز بعدش از سفارت زنگ زدند بهشون و گفتند که فیش بانکی باید اصلش باشه. دوباره فیش بانکی فرستاده شد. یک هفته بعد به پدرم زنگ زدند که چند وقت می خواهید اونجا بمونید و از کٍی. در همان تلفن هم گقتند که ویزاتون آماده ست. :) به همین راحتی. :) حالا الان مامان اینا تو هواپیما اند و فردا صبح می رسند اینجا.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 5:25  توسط   | 

حالا چی؟

خب من اومدم استرالیا. درسم تموم شده. اقامت دایم گرفتم. دارم می رم سر کار. یه دونه یار دارم. خونه م رو عوض کردم. ماشین خریدم. نون بخور و نمیری میاد و میره. مامان و بابام دارند میان خارجه دیدنم. دکتر گفته سلامتم، تازه ورزش هم می کنم...... دیگه چی می خوام؟ .............. شاید یه فایل کابینت

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 6:47  توسط   | 

بقچه رو کم کم می ذارم زمین

دو هفته پیش نامه Pre-grant من اومد!! جالب اینکه کیس آفیسر ازم عدم سوء پیشینه خواسته بود که مجبور بودم دوباره از استرالیا بگیرم (چون بیشتر از یکساله که اینجام) . عدم سوء پیشینه رو که براش فرستادم؛ آقا pre-grant رو فرداش فرستاد برام!!!!

خیلی خیلی خیلی خوشحال و هیجان زده شدم!! اصلا از اون روز درجه اعتماد به نفسم رفته بالا و به آینده امیدوارتر شدم!!

حالا باید از استرالیا خارج بشم و برم یک کشور دیگه تا بتونم اقامتم رو بگیرم. این ترم که تموم بشه می پرم بیرون. آخ جون آخ جون آخ جون آخ جون ... بازم آخ جون ... خیلی آخ جون [شکلک ندارد]

پی نوشت: کیس آفیسر تااینجاش کلا از من مدیکال نخواسته!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10:13  توسط   | 

گل بود به سبزه نیز آراسته شد

یه دوست با معرفت تو دنیا داشته باشم آزاده ست. در ضمن دستپخت مامانش هم خیلی خوبه. وقتی باهم تو شرکت نگارستان (که نور به قبرش بباره) کار می کردیم؛ وقتی ناهار فسنجون میاورد چنان حمله سراسری به غذاش می کردم که طفلک گشنه می رفت خونه (و البته این شکلی ). خلاصه که همون آزاده که از هر انگشتش هزارتا هنر می ریزه (تازه خیلی هم خوشگله) بهم خبر داد که چه نشستی که جناب رییس سابقت خونه و زندگیش رو فروخت رفت کانادا!!!

بله ... به این ترتیب بود که بنده خاک به سرم شد. اولا که این رییس خان بیمه برای بنده رد نکرده بوده و من تنها چیزی که ازش دارم یک نامه سابقه کاره. بدتر از اون اینکه این سابقه دقیقا همون یک سال آخر سابقه کار من بوده که براش حتی چک محل کار هم می کنند. حالا من باید چیکار کنم؟

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 7:56  توسط   | 

کیس آفیسر زنده

دیشب به مناسبت مهمونی خداحافظی دوست دختر همکار و رییسم دعوت شده بودم به یک کلاب. یکی از دوستهای همکارم با خواهرش اومد و باهم آشنا شدیم و گپ و گفتگویی از روی ادب کردیم و هرکس به مهمونی پرداخت. کمی که گذشت همکارم از شغل دوستش برام گفت که تو اداره مهاجرت استرالیا کار می کنه  پرسیدم کجا؟ ... گفت تو کار صدور ویزا و بررسی پرونده ها برای صدور ویزاست ... من: کیس آفیسره؟؟؟!!! ...  ....

همکار گفت: اگه سوالی داری می خوای ازش بپرسی؟ ... من هرچی فکر کردم جز یک سوال چیزی تو ذهنم نبود و اونم این بود که: آقا ببخشید شما اصلاْ کلاْ کار هم می کنید؟

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 16:39  توسط   | 

عروسی

سلام فاطمه خانوم خوبی؟ سلامتی؟ آقا خوبن؟ بچه ها خوبن؟ کارهای عروسی خوب پیش می ره؟ عروستون چطوره؟ مبارکتون باشه خیلی دختر با کمالاتیه .... شنیدم که خواستگار زیاد داشته تو زندگیش ولی خودش قبول نمی کرده ... والا آدم چی بگه ... حالا نه اینکه عروس شما رو بگم ها ولی همه دخترایی که ترشیدن همینو می گن ...والا اینو نگن چی بگن ... ما که بر و رو داشتیم زود شوهرمون دادن و افتادیم تو زندگی از ریخت افتادیم ... اونوقت اون عنتراش می مونن پیشرفت می کنن آخرش هم با ناز و افاده می برنشون خونه شوهر ... نه اینکه عروس شما رو بگم ها ... ماشالا خانومیه برا خودش ... اصلا بعض همه دختراس .. دیدی بعضی از این دخترا که خودشون رو خیلی پاک و معصوم نشون می دن؟ ... حالا قبل عروسی پسره دایم خونشون پلاس بوده ها ولی یک کلمه که حرف اصل قضیه رو بزنی جلوشون؛ همچین خودشون رو می زنن به اون راه و سرخ و سفید می شن که انگار نمی دونن قضیه رو با چه ک ای می نویسن ... حالا عروس شما که ماشالا همه جور کمالاتی داره ... به خدا چند سال پیش به آقاسید می گفتم این جواد آقا بهتر بود از فامیل خودمون زن می گرفت تا بره اون سر دنیا ... حالا خانوم قبلیشونو که ما نمی شناختیم.. اصلا نمی دونستیم هم که جدا شدن یا چی ... والا عروسی شون رو هم ندیدیم که جدا شدنشون رو ... اصلا به ما ربطی هم نداره چون می دونی خانومم من همیشه گفتم که زندگی هر کس به خودش ربط داره ... بهشت و جهنم هر کی هم دست خودشه ... ما که مسلمونیم باید از حرف زدن پشت قوم و خویش مسلمون خودمون پرهیز کنیم .. خدا قهرش می گیره .. حالا حتی اگه اون فامیل آدم بی نماز باشه ... به هر حال در توبه رو که نبستن که ... آقاسید هم همینو به من گفت اون شب ... رو کرد به من ... به همین سوی چراغ اگه دروغ بگم ... رو کرد به من دستشو گذاشت رو پام و گفت حاج خانوم خوب گفتی ... منم بعد نماز برا اقا جواد دعا کردم که زندگیش زودتر سر و سامون بگیره .... خلاصه که سرتو درد نیارم... برنجم هم رو گازه یهو ته می گیره .. زنگ زدم بگم کاری چیزی از دست ما بر میومد توروخدا رودرباستی نکنید ها حتما خبرم کنید ... رو تقویم هم نگاه کردم دیدم که تاریخی که گفتید همون حوالی تولد آقا امام جعفر صادقه ... ایشالا به یمن آقا زندگی اینا هم به خوشی باشه ... ولی بهتر بود با چهارتا بزرگ فامیل سر تاریخ مشورت می کردید .. به هر حال آدم به هر کی احترام بذاره همون طور هم احترام پس می گیره ... وگرنه من که خودم می دونی آدم متوقعی نیستم ولی سید آقا یکم دل چرکین شده بودن .... ولی اشکال نداره آدم از فامیل برنجه زود یادش می ره هرچند که دل آدم از فامیل بیشتر از غریبه می سوزه ...... 
اوا !!!! فکر کنم برنجم ته گرفت... خدا مرگم بده سید آقا بوشو بفهمه لب به برنج نمی زنه ... مردان دیگه .... قربونت برم خانومم ... سلام برسون ... خداحافظ
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 17:10  توسط   | 

مایکل نرو

من هم مثل خیلی های دیگه یه روزی پای ویدیو های مایکل جکسون گریه کرده ام .... من هم حرکت واهاش رو بارها و بارها تمرین کردم .... حرکت شونه هاش رو وقتی آروم دور خودش می چرخید ... حتی اون حرکت جلفش که اگهمی خواستی درست انجام بدی خیلی هم هنرمندانه بود* .... من هم به اخبار تخریبی که ازش پخش می شد توجه نمی کردم و می گفتم "ولی من دوستش دارم" .... و من هم امروز ازشنیدن خبر مرگش مثل خیلی های دیگه دلم جمع شد ... بغض گلوم رو پر کرد ... چشمهام سوخت ... آهنگهاش رو با خودم زمزمه کردم ....

برام جالبه ببینم اخبار ایران هم این خبر رو پخش می کنه یا نه؟ .... فکر کنم کم کم مامانم اینا و دوستهام زنگ بزنن بهم تسلیت بگن. چون تقریا من تابلو بودم تو خانواده به عشق مایکل بودن

* اشاره به حرکت سریع پاها و دست چپ که کنده شدن عضو مبارک با دست راست رو همراهی می کرد.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 12:18  توسط   | 

ناآرومی

چقدر نوشتن لذت بخشه ... آدم دلش خالی می شه ... مخصوصا وقتی می بینی که خواننده نداری ... ولی ممکنه که داشته باشی اما خودت خبر نداشته باشی .... نوشتن من اینجا مثل ساز زدن تو پیاده رو یه کوچه خلوت بی خونه می مونه که ممکنه سالی ماهی یه رهگذر از سرش رد بشه ... دل من به همون یه رهگذر خوشه .... کوچه خلوتم رو هم دوست دارم ... انگار اینطوری مالکیت بیشتری روش دارم ...

امروز و هرروز دلم گرفته ... به قول شاعر خزآباد: آسمون دلم ابریه ...

کارم شده خودآزاری ... به گذشته نگاه می کنم و می بینم خیلی از لحظه های زندگیم رو تلف بقیه کردم ... پشیمونم ... چه حس ضایعی!... شبیه حس دستمال کاغذی مصرف شده که نگاهش رو به نگاهت دوخته و موقع پایین رفتنش با حرکت دورانی آب سیفون؛ یاد لحظه ای میافته که تمیز بود و تو با رضایت از لمس نرمیش از رول دستمال جداش کردی.... 

آهای رهگذر ... نرو ... باشه شعرهای حوصله سربر نمی خونم ... بیا برات لبخند بزنم ... می خوای برات آهنگ "تو مثل گلی.. ناز و خوشگلی" رو بخونم؟ .... آهای رهگذر ..... نرو

پی نوشت: موضوع بی خوانندگی به دل گرفتگی و دستمال ربطی نداره ها!!! کوچه خلوت رو دوست دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 18:0  توسط   | 

برای ندا

چرا شلوغش نکینم؟ چرا جریان رو داغ نکنیم .. چرا هرلحظه ازش حرف نزنیم .. چرا زندگیمون رو براش تعطیل نکنیم ... اون نگاه ناباور ارزشش بیشتر از اینهاست ... اگر این صحنه دلخراش ما رو باهم بیشتر هم صدا می کنه پس بی امان فریاد می کشم ... ضجه می زنم ... چرا مرا کشتید؟ ... من آرزوها داشتم ... من ارزشمند بودم .... من حتی شعار نمی دادم ... من بیشتر یک رهگذر بودم ... من دارایی این مملکتم ... من زیبایی این مرز و بومم .... آره من گرمم شده بود؛ مقنعه م رو یک لحظه بالا زده بودم؛ اما خاک سرد نمی خواستم .... منو تو گور نگذارید ... یکی جلوی این خون رو بگیره....

دیشب از این فکرها خوابم نمی برد ... تو گیجی کم خوابی دیدم که اومد بالای سرم ... از چشم و دهنش خون می اومد. اما خیلی زیبا بود ... تکونم داد ... بهش جا دادم ... اومد کنارم کز کرد ... خیلی خسته بود ... زود خوابش برد ... همینطور از چشم و دهنش خون میومد .... همه جا قرمز شده بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 9:35  توسط   | 

عشق و هولوکاست

دلم تنگه .... هنوز چهارساعت نشده که رفتی ....امابدجوری دلتنگت شده ام .... چشمهام هر چند دقیقه، یکبار به سمت راست نگاه می کنه و تو آینه اتاق دنبال تصویرت می گرده....  این سکوت رو نمی تونم تحمل کنم ... صدای تلوزیون رو تا ته زیاد می کنم ... آهنگی که آخرین بار رو غضنفر گوش کردی رو با صدای بلند تو خونه پخش می کنم .... اما سکوت صدای جیرجیر چرم صندلیت وقتی روش جابجا می شدی خیلی کر کننده تر از این صداهاست ..... گوشم دنبالت می گرده ... دنبال صدای چرخوندن گردلی وسط ماوست (چه کلمه بی ریختی شد. نه؟) حالا صدای یک تک کلیک؛ بعد صدای حبس شدن نفست که داری یه قسمت صفحه رو می خونی؛ می بینی که چیز مالی توش نیست؛ با صدای یه نیم فنگ دماغتو می کشی بالا و با صدای یه کلیک دیگه ضرباهنگ موسیقی حضورت تکرار می شه ....

حالا چرا این چیزها رو اینجا می نویسم؟ خودم هم نمی دونم ... اومدم مثل همیشه از وضعیت اینجا و ایران بنویسم، اما دست و دلم با گوش و چشمم [به قول خودت] گاوبندی کرده بودند!

الان داشتم ویدیوهای این تظاهرات و کشتار رو نگاه می کردم .... فیلم اون پسری که تو اصفهان کشته شد دلم رو واقعا خون کرد ... اندوه بارترین صحنه ای بود که به عمرم دیده بودم ... از اون موقع دارم گریه می کنم ....

الان می فهمم احمدی نژاد چرا هولوکاست رو زیر سوال برده بود ... حتما از نظرش اون چیزها بچه بازی اومده و خواسته به تاریخ بگه هروقت مردم خودتون رو به خاک و خون کشیدید و موشهای جوبهای شهرتون رو با خون سیراب کردید .... هروقت نه که از پشت بلکه از بالا؛ هموطن خود رو بخاطر درخواست حق قانونیش به تیر بستید ... هروقت یک زندان هفتادملیونی ممنوع الملاقات ساختید؛ اونوقت ادعای جنایتکار بودن کنید .... اونوقت لباس پلوخوری بپوشید و برید خونه همسایه با رییس جمهور بالایی دست بدید و طوری لبخند بزنید که دندون پایینی ها تو عکس کاملاً نمایان باشه... حالا به این می گن یه عکس تاریخ پسند درست حسابی که نسل های آینده پشتشون از دیدنش بلرزه ... وگرنه با سیبیل فوفولی و دست بلندکردن سوسولی و حرکات موزون رباتی اسم ما رو هم خراب نکنید.... بفرما آقا جان خدا روزیت رو جای دیگه بده؛ اینجا محل کسبه ..... هولوکاست کیلو چنده؟!!!

پی نوشت: من برای انتخابات، رأیم میرحسین بود چون انتخاب بهتری نداشتم. ولی نگرانم که وای اگر میرحسین بیاد و از خون این جوونها پاسداری نکنه .... چرا که سرورش خون کشته شده های انقلاب رو لگدمال کرد.

پی نوشت۲: از روزی که این مطلب رو نوشتم هر روز یک فاجعه بدتر از قبلی دیدم ... دلم گرفته ... دلم شکسته ... چیزی جز تصویر ندا تو ذهنم نیست ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 17:37  توسط   | 

رای من "چیز"

انتخابات امسال خیلی عجیب و غریب شده... به غیر از دوم خرداد؛ همیشه مردم تمایلشون به تحریم انتخابات بوده. اما امسال همه دچار شور وطنی شده اند و از کسی حمایت می کنند که تمام حرفش حمایت از نظریه امام و محکم کردن پایه های جمهوری اسلامیه ... چرا داریم اینکار رو می کنیم؟ چون چوب شرکت نکردن تو انتخابات های قبلیمون رو خوردیم ..همون موقع که همه چشم به مزخرفات شبکه های ماهواره ای دوخته بودند و فکر می کرند با سکوت و انفعال می تونند تاثیری رو سرنوشت ایران داشته باشند.... اون موقع ها اگر همین آقای موسوی کاندید هر انتخاباتی می شد شاید جز چند تا فحش و پچ پچ و دوباره تحریم اتفاق دیگه ای نمی افتاد... اما الان همه منتظر اومدن حضرت موسوی اند که تبر به دست وارد صحنه بشه و بتها رو بشکنه.... ایشون هم رو خوب نقطه ای دست گذاشته ... روز اول همه یکم شک کردند که این آقا بجای اینکه بگه می خواد چیکار کنه چرا گیر داده به احمدی؟ و البته من باهاش موافق بودم و می گفتم که هیچ کس تو این مملکت قول هیچکاری رو نمی تونه بده ... به همون دلیلی که یه روز نفت نیست و یه روز برق نیست و یه روز پدرزن کوره چی قلنج کرده ... چه فرقی می کنه .. من و شما و رییس جمهور نداره که ... هرکی کارش گیر یکی دیگه ست ... حالا حالاها هم مونده که این کلاف سردرگم بتونه سرش پیدا بشه .... به قول مامان بزرگم تو این مملکت حرف پیشکی مایه شیشکیه

این شد که آقای موسوی اومد و گفت من میام که احمدی بره .... و توضیح داد چرا باید بره ... آخه همه که فرق انرژی هسته ای رو با ترقه چهارشنبه سوری نمی دونند که.... و خیلیها می دونند ولی فکر می کنند زندگی یعنی همین ... مادر قسمت بوده که ما اینطور همیشه چوب به فلان زندگی کنیم ...

من هم به موسوی رای می دم تا احمدی بره .... و به این دلیل به اون دوتای دیگه رای نمی دم چون منش و شخصیت و فرهنگ و شعور و ادبیات موسوی رو ترجیح می دم  ... و بخاطر اینکه زن بسیار توانمندی داره که باعث شده این آدم واقعا برای زنان ارزش قاءل باشه نه اینکه برای دلبری شعار برداشتن حجاب بده ....

اتفاقاً شعار موسوی مشخصه : انسانیت ... وقتی این آدم می گه که دلش برای ایران سوخته صداقت در لحن کلامش معلومه .... چیزی که ایران رو به این لجن کشونده دروغگوییه ... اگر این آدم بتونه فقط فرهنگ دروغگویی رو از این جامعه برداره خودش یک انقلابه ....

می بینید؟ همه این دوگانگی رو داریم ... از یه طرف دم از صداقت زدن و از طرف دیگه پایبندی به ارزشهای امامی یه جورهایی تو ذهنمون جمع نمی شه .... ولی فرصتی نداریم و انتخاب دیگه ای هم نداریم چون  اون دوتای دیگه حتی همین مزایا رو هم ندارند و کسایی اند مثل بقیه سران روی کار .... دوباره به قول مامان بزرگم: از درد لاعلاجی به گربه می گیم خان باجی

وقتی عکسهای زنجیره سبز رو دیدم با تمام وجود دلم می خواست که اونجا بودم ... می تونستم من هم مثل بقیه ضجه خفه این چند سال رو با صدای بلند فریاد می زدم و می دیدم که تنها نیستم و قدرت دارم ..... ایکاش دور قبل همه اینطور به معین رای داده بودیم و کار به اینجا نکشیده بود. ما ایرانیا حتما باید سرمون به سنگ بخوره تا آدم بشیم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 7:12  توسط   |