تبليغاتX
درون استرالیا (به سوی استرالیای سابق)

درون استرالیا (به سوی استرالیای سابق)

بقچه ای که بسته بودم رو برداشتم و اومدم یه جای دیگه ... جایی برای زندگی

دو هفته پیش نامه Pre-grant من اومد!! جالب اینکه کیس آفیسر ازم عدم سوء پیشینه خواسته بود که مجبور بودم دوباره از استرالیا بگیرم (چون بیشتر از یکساله که اینجام) . عدم سوء پیشینه رو که براش فرستادم؛ آقا pre-grant رو فرداش فرستاد برام!!!!

خیلی خیلی خیلی خوشحال و هیجان زده شدم!! اصلا از اون روز درجه اعتماد به نفسم رفته بالا و به آینده امیدوارتر شدم!!

حالا باید از استرالیا خارج بشم و برم یک کشور دیگه تا بتونم اقامتم رو بگیرم. این ترم که تموم بشه می پرم بیرون. آخ جون آخ جون آخ جون آخ جون ... بازم آخ جون ... خیلی آخ جون [شکلک ندارد]

پی نوشت: کیس آفیسر تااینجاش کلا از من مدیکال نخواسته!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10:13  توسط   | 

یه دوست با معرفت تو دنیا داشته باشم آزاده ست. در ضمن دستپخت مامانش هم خیلی خوبه. وقتی باهم تو شرکت نگارستان (که نور به قبرش بباره) کار می کردیم؛ وقتی ناهار فسنجون میاورد چنان حمله سراسری به غذاش می کردم که طفلک گشنه می رفت خونه (و البته این شکلی ). خلاصه که همون آزاده که از هر انگشتش هزارتا هنر می ریزه (تازه خیلی هم خوشگله) بهم خبر داد که چه نشستی که جناب رییس سابقت خونه و زندگیش رو فروخت رفت کانادا!!!

بله ... به این ترتیب بود که بنده خاک به سرم شد. اولا که این رییس خان بیمه برای بنده رد نکرده بوده و من تنها چیزی که ازش دارم یک نامه سابقه کاره. بدتر از اون اینکه این سابقه دقیقا همون یک سال آخر سابقه کار من بوده که براش حتی چک محل کار هم می کنند. حالا من باید چیکار کنم؟

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 7:56  توسط   | 

دیشب به مناسبت مهمونی خداحافظی دوست دختر همکار و رییسم دعوت شده بودم به یک کلاب. یکی از دوستهای همکارم با خواهرش اومد و باهم آشنا شدیم و گپ و گفتگویی از روی ادب کردیم و هرکس به مهمونی پرداخت. کمی که گذشت همکارم از شغل دوستش برام گفت که تو اداره مهاجرت استرالیا کار می کنه  پرسیدم کجا؟ ... گفت تو کار صدور ویزا و بررسی پرونده ها برای صدور ویزاست ... من: کیس آفیسره؟؟؟!!! ...  ....

همکار گفت: اگه سوالی داری می خوای ازش بپرسی؟ ... من هرچی فکر کردم جز یک سوال چیزی تو ذهنم نبود و اونم این بود که: آقا ببخشید شما اصلاْ کلاْ کار هم می کنید؟

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 16:39  توسط   | 

سلام فاطمه خانوم خوبی؟ سلامتی؟ آقا خوبن؟ بچه ها خوبن؟ کارهای عروسی خوب پیش می ره؟ عروستون چطوره؟ مبارکتون باشه خیلی دختر با کمالاتیه .... شنیدم که خواستگار زیاد داشته تو زندگیش ولی خودش قبول نمی کرده ... والا آدم چی بگه ... حالا نه اینکه عروس شما رو بگم ها ولی همه دخترایی که ترشیدن همینو می گن ...والا اینو نگن چی بگن ... ما که بر و رو داشتیم زود شوهرمون دادن و افتادیم تو زندگی از ریخت افتادیم ... اونوقت اون عنتراش می مونن پیشرفت می کنن آخرش هم با ناز و افاده می برنشون خونه شوهر ... نه اینکه عروس شما رو بگم ها ... ماشالا خانومیه برا خودش ... اصلا بعض همه دختراس .. دیدی بعضی از این دخترا که خودشون رو خیلی پاک و معصوم نشون می دن؟ ... حالا قبل عروسی پسره دایم خونشون پلاس بوده ها ولی یک کلمه که حرف اصل قضیه رو بزنی جلوشون؛ همچین خودشون رو می زنن به اون راه و سرخ و سفید می شن که انگار نمی دونن قضیه رو با چه ک ای می نویسن ... حالا عروس شما که ماشالا همه جور کمالاتی داره ... به خدا چند سال پیش به آقاسید می گفتم این جواد آقا بهتر بود از فامیل خودمون زن می گرفت تا بره اون سر دنیا ... حالا خانوم قبلیشونو که ما نمی شناختیم.. اصلا نمی دونستیم هم که جدا شدن یا چی ... والا عروسی شون رو هم ندیدیم که جدا شدنشون رو ... اصلا به ما ربطی هم نداره چون می دونی خانومم من همیشه گفتم که زندگی هر کس به خودش ربط داره ... بهشت و جهنم هر کی هم دست خودشه ... ما که مسلمونیم باید از حرف زدن پشت قوم و خویش مسلمون خودمون پرهیز کنیم .. خدا قهرش می گیره .. حالا حتی اگه اون فامیل آدم بی نماز باشه ... به هر حال در توبه رو که نبستن که ... آقاسید هم همینو به من گفت اون شب ... رو کرد به من ... به همین سوی چراغ اگه دروغ بگم ... رو کرد به من دستشو گذاشت رو پام و گفت حاج خانوم خوب گفتی ... منم بعد نماز برا اقا جواد دعا کردم که زندگیش زودتر سر و سامون بگیره .... خلاصه که سرتو درد نیارم... برنجم هم رو گازه یهو ته می گیره .. زنگ زدم بگم کاری چیزی از دست ما بر میومد توروخدا رودرباستی نکنید ها حتما خبرم کنید ... رو تقویم هم نگاه کردم دیدم که تاریخی که گفتید همون حوالی تولد آقا امام جعفر صادقه ... ایشالا به یمن آقا زندگی اینا هم به خوشی باشه ... ولی بهتر بود با چهارتا بزرگ فامیل سر تاریخ مشورت می کردید .. به هر حال آدم به هر کی احترام بذاره همون طور هم احترام پس می گیره ... وگرنه من که خودم می دونی آدم متوقعی نیستم ولی سید آقا یکم دل چرکین شده بودن .... ولی اشکال نداره آدم از فامیل برنجه زود یادش می ره هرچند که دل آدم از فامیل بیشتر از غریبه می سوزه ...... 
اوا !!!! فکر کنم برنجم ته گرفت... خدا مرگم بده سید آقا بوشو بفهمه لب به برنج نمی زنه ... مردان دیگه .... قربونت برم خانومم ... سلام برسون ... خداحافظ
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 17:10  توسط   | 

من هم مثل خیلی های دیگه یه روزی پای ویدیو های مایکل جکسون گریه کرده ام .... من هم حرکت واهاش رو بارها و بارها تمرین کردم .... حرکت شونه هاش رو وقتی آروم دور خودش می چرخید ... حتی اون حرکت جلفش که اگهمی خواستی درست انجام بدی خیلی هم هنرمندانه بود* .... من هم به اخبار تخریبی که ازش پخش می شد توجه نمی کردم و می گفتم "ولی من دوستش دارم" .... و من هم امروز ازشنیدن خبر مرگش مثل خیلی های دیگه دلم جمع شد ... بغض گلوم رو پر کرد ... چشمهام سوخت ... آهنگهاش رو با خودم زمزمه کردم ....

برام جالبه ببینم اخبار ایران هم این خبر رو پخش می کنه یا نه؟ .... فکر کنم کم کم مامانم اینا و دوستهام زنگ بزنن بهم تسلیت بگن. چون تقریا من تابلو بودم تو خانواده به عشق مایکل بودن

* اشاره به حرکت سریع پاها و دست چپ که کنده شدن عضو مبارک با دست راست رو همراهی می کرد.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 12:18  توسط   | 

چقدر نوشتن لذت بخشه ... آدم دلش خالی می شه ... مخصوصا وقتی می بینی که خواننده نداری ... ولی ممکنه که داشته باشی اما خودت خبر نداشته باشی .... نوشتن من اینجا مثل ساز زدن تو پیاده رو یه کوچه خلوت بی خونه می مونه که ممکنه سالی ماهی یه رهگذر از سرش رد بشه ... دل من به همون یه رهگذر خوشه .... کوچه خلوتم رو هم دوست دارم ... انگار اینطوری مالکیت بیشتری روش دارم ...

امروز و هرروز دلم گرفته ... به قول شاعر خزآباد: آسمون دلم ابریه ...

کارم شده خودآزاری ... به گذشته نگاه می کنم و می بینم خیلی از لحظه های زندگیم رو تلف بقیه کردم ... پشیمونم ... چه حس ضایعی!... شبیه حس دستمال کاغذی مصرف شده که نگاهش رو به نگاهت دوخته و موقع پایین رفتنش با حرکت دورانی آب سیفون؛ یاد لحظه ای میافته که تمیز بود و تو با رضایت از لمس نرمیش از رول دستمال جداش کردی.... 

آهای رهگذر ... نرو ... باشه شعرهای حوصله سربر نمی خونم ... بیا برات لبخند بزنم ... می خوای برات آهنگ "تو مثل گلی.. ناز و خوشگلی" رو بخونم؟ .... آهای رهگذر ..... نرو

پی نوشت: موضوع بی خوانندگی به دل گرفتگی و دستمال ربطی نداره ها!!! کوچه خلوت رو دوست دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 18:0  توسط   | 

چرا شلوغش نکینم؟ چرا جریان رو داغ نکنیم .. چرا هرلحظه ازش حرف نزنیم .. چرا زندگیمون رو براش تعطیل نکنیم ... اون نگاه ناباور ارزشش بیشتر از اینهاست ... اگر این صحنه دلخراش ما رو باهم بیشتر هم صدا می کنه پس بی امان فریاد می کشم ... ضجه می زنم ... چرا مرا کشتید؟ ... من آرزوها داشتم ... من ارزشمند بودم .... من حتی شعار نمی دادم ... من بیشتر یک رهگذر بودم ... من دارایی این مملکتم ... من زیبایی این مرز و بومم .... آره من گرمم شده بود؛ مقنعه م رو یک لحظه بالا زده بودم؛ اما خاک سرد نمی خواستم .... منو تو گور نگذارید ... یکی جلوی این خون رو بگیره....

دیشب از این فکرها خوابم نمی برد ... تو گیجی کم خوابی دیدم که اومد بالای سرم ... از چشم و دهنش خون می اومد. اما خیلی زیبا بود ... تکونم داد ... بهش جا دادم ... اومد کنارم کز کرد ... خیلی خسته بود ... زود خوابش برد ... همینطور از چشم و دهنش خون میومد .... همه جا قرمز شده بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 9:35  توسط   | 

دلم تنگه .... هنوز چهارساعت نشده که رفتی ....امابدجوری دلتنگت شده ام .... چشمهام هر چند دقیقه، یکبار به سمت راست نگاه می کنه و تو آینه اتاق دنبال تصویرت می گرده....  این سکوت رو نمی تونم تحمل کنم ... صدای تلوزیون رو تا ته زیاد می کنم ... آهنگی که آخرین بار رو غضنفر گوش کردی رو با صدای بلند تو خونه پخش می کنم .... اما سکوت صدای جیرجیر چرم صندلیت وقتی روش جابجا می شدی خیلی کر کننده تر از این صداهاست ..... گوشم دنبالت می گرده ... دنبال صدای چرخوندن گردلی وسط ماوست (چه کلمه بی ریختی شد. نه؟) حالا صدای یک تک کلیک؛ بعد صدای حبس شدن نفست که داری یه قسمت صفحه رو می خونی؛ می بینی که چیز مالی توش نیست؛ با صدای یه نیم فنگ دماغتو می کشی بالا و با صدای یه کلیک دیگه ضرباهنگ موسیقی حضورت تکرار می شه ....

حالا چرا این چیزها رو اینجا می نویسم؟ خودم هم نمی دونم ... اومدم مثل همیشه از وضعیت اینجا و ایران بنویسم، اما دست و دلم با گوش و چشمم [به قول خودت] گاوبندی کرده بودند!

الان داشتم ویدیوهای این تظاهرات و کشتار رو نگاه می کردم .... فیلم اون پسری که تو اصفهان کشته شد دلم رو واقعا خون کرد ... اندوه بارترین صحنه ای بود که به عمرم دیده بودم ... از اون موقع دارم گریه می کنم ....

الان می فهمم احمدی نژاد چرا هولوکاست رو زیر سوال برده بود ... حتما از نظرش اون چیزها بچه بازی اومده و خواسته به تاریخ بگه هروقت مردم خودتون رو به خاک و خون کشیدید و موشهای جوبهای شهرتون رو با خون سیراب کردید .... هروقت نه که از پشت بلکه از بالا؛ هموطن خود رو بخاطر درخواست حق قانونیش به تیر بستید ... هروقت یک زندان هفتادملیونی ممنوع الملاقات ساختید؛ اونوقت ادعای جنایتکار بودن کنید .... اونوقت لباس پلوخوری بپوشید و برید خونه همسایه با رییس جمهور بالایی دست بدید و طوری لبخند بزنید که دندون پایینی ها تو عکس کاملاً نمایان باشه... حالا به این می گن یه عکس تاریخ پسند درست حسابی که نسل های آینده پشتشون از دیدنش بلرزه ... وگرنه با سیبیل فوفولی و دست بلندکردن سوسولی و حرکات موزون رباتی اسم ما رو هم خراب نکنید.... بفرما آقا جان خدا روزیت رو جای دیگه بده؛ اینجا محل کسبه ..... هولوکاست کیلو چنده؟!!!

پی نوشت: من برای انتخابات، رأیم میرحسین بود چون انتخاب بهتری نداشتم. ولی نگرانم که وای اگر میرحسین بیاد و از خون این جوونها پاسداری نکنه .... چرا که سرورش خون کشته شده های انقلاب رو لگدمال کرد.

پی نوشت۲: از روزی که این مطلب رو نوشتم هر روز یک فاجعه بدتر از قبلی دیدم ... دلم گرفته ... دلم شکسته ... چیزی جز تصویر ندا تو ذهنم نیست ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 17:37  توسط   | 

انتخابات امسال خیلی عجیب و غریب شده... به غیر از دوم خرداد؛ همیشه مردم تمایلشون به تحریم انتخابات بوده. اما امسال همه دچار شور وطنی شده اند و از کسی حمایت می کنند که تمام حرفش حمایت از نظریه امام و محکم کردن پایه های جمهوری اسلامیه ... چرا داریم اینکار رو می کنیم؟ چون چوب شرکت نکردن تو انتخابات های قبلیمون رو خوردیم ..همون موقع که همه چشم به مزخرفات شبکه های ماهواره ای دوخته بودند و فکر می کرند با سکوت و انفعال می تونند تاثیری رو سرنوشت ایران داشته باشند.... اون موقع ها اگر همین آقای موسوی کاندید هر انتخاباتی می شد شاید جز چند تا فحش و پچ پچ و دوباره تحریم اتفاق دیگه ای نمی افتاد... اما الان همه منتظر اومدن حضرت موسوی اند که تبر به دست وارد صحنه بشه و بتها رو بشکنه.... ایشون هم رو خوب نقطه ای دست گذاشته ... روز اول همه یکم شک کردند که این آقا بجای اینکه بگه می خواد چیکار کنه چرا گیر داده به احمدی؟ و البته من باهاش موافق بودم و می گفتم که هیچ کس تو این مملکت قول هیچکاری رو نمی تونه بده ... به همون دلیلی که یه روز نفت نیست و یه روز برق نیست و یه روز پدرزن کوره چی قلنج کرده ... چه فرقی می کنه .. من و شما و رییس جمهور نداره که ... هرکی کارش گیر یکی دیگه ست ... حالا حالاها هم مونده که این کلاف سردرگم بتونه سرش پیدا بشه .... به قول مامان بزرگم تو این مملکت حرف پیشکی مایه شیشکیه

این شد که آقای موسوی اومد و گفت من میام که احمدی بره .... و توضیح داد چرا باید بره ... آخه همه که فرق انرژی هسته ای رو با ترقه چهارشنبه سوری نمی دونند که.... و خیلیها می دونند ولی فکر می کنند زندگی یعنی همین ... مادر قسمت بوده که ما اینطور همیشه چوب به فلان زندگی کنیم ...

من هم به موسوی رای می دم تا احمدی بره .... و به این دلیل به اون دوتای دیگه رای نمی دم چون منش و شخصیت و فرهنگ و شعور و ادبیات موسوی رو ترجیح می دم  ... و بخاطر اینکه زن بسیار توانمندی داره که باعث شده این آدم واقعا برای زنان ارزش قاءل باشه نه اینکه برای دلبری شعار برداشتن حجاب بده ....

اتفاقاً شعار موسوی مشخصه : انسانیت ... وقتی این آدم می گه که دلش برای ایران سوخته صداقت در لحن کلامش معلومه .... چیزی که ایران رو به این لجن کشونده دروغگوییه ... اگر این آدم بتونه فقط فرهنگ دروغگویی رو از این جامعه برداره خودش یک انقلابه ....

می بینید؟ همه این دوگانگی رو داریم ... از یه طرف دم از صداقت زدن و از طرف دیگه پایبندی به ارزشهای امامی یه جورهایی تو ذهنمون جمع نمی شه .... ولی فرصتی نداریم و انتخاب دیگه ای هم نداریم چون  اون دوتای دیگه حتی همین مزایا رو هم ندارند و کسایی اند مثل بقیه سران روی کار .... دوباره به قول مامان بزرگم: از درد لاعلاجی به گربه می گیم خان باجی

وقتی عکسهای زنجیره سبز رو دیدم با تمام وجود دلم می خواست که اونجا بودم ... می تونستم من هم مثل بقیه ضجه خفه این چند سال رو با صدای بلند فریاد می زدم و می دیدم که تنها نیستم و قدرت دارم ..... ایکاش دور قبل همه اینطور به معین رای داده بودیم و کار به اینجا نکشیده بود. ما ایرانیا حتما باید سرمون به سنگ بخوره تا آدم بشیم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 7:12  توسط   | 

دیشب تو اخبار گفت که یک از پنج نفر مردم ویکتوریا احتمال ابتلا به این مریضی رو دارند. دیروز یکی از کارگرهای مک دانلدز رو پیدا کردندکه این ویروس رو گرفته. همچنین اعلام می کنند که اوضاع تحت کنترله. خیلی از مردم از ترس تا عطسه کرده ند زنگ زده ند آمبولانس. نصیحت می کنند که

  Be alert not alarmed!

خلاصه که از صبح یا بحث سر ویروس خوکیه یا بیکاری و معضلات اقتصادی یا اسالم یا بمب اتمی کره. همه ش درحال تهدید شدنیم ما. بابا تو مملکت خودمون نشسته بودیم امن و امان؛ فقط مردم غزه و فلسطین و لبنان و بوسنی بودند که تهدید می شدند. ببینید چقد خوب بود!!!

فقط نمی دونم تو این سرای متشنج چرا آدم الکی الکی انقد احساس امنیت و آرامش می کنه. تو سرای آرامش و "آزادی نزدیک به مطلق" که بودم تا روزی سه بار از ترس قبض روح نمی شدم و تو خیابون به ده نفر (البته تو دلم) فحش نمی دادم و دندونام از زور ساییده شدن یه میل کوتاه نمی شد روزم شب نمی شد. چرا واقعا؟

حالا بیا... خوبت شد؟ الان آنفولانزا خوکی می گیری میمیری تا حالت جا بیاد!

دیروز معلم یوگامون یه شوخی لوس یاد گرفته بود که سرفه می کرد و آخر سرفه ش صدای خرخر خوک رو در میاورد. خانومهای یوگا کار ؛ آخه اینجا هم یوگا حرکت زنونه محسوب می شه و فقط پنج شیش تا مرد تو کلاس هست با احتساب معلممون؛ آره خانومهای یوگاکار هم هربار هیهیهیهی می خندیدند که معلم اورگانیکمون ضایع نشه.

ولی اتفاق باحالتر این بود که من دیروز موهامو کوتاه کرده بودم و یه راست از آرایشگاه رفته بودم کلاس یوگا. وسط کلاس یهو دیدم یه دسته موی کوتاه ؛ از اونایی که بالاش جای قیچی داره و پایینش نوک تیزه؛ چسبیده وسط پیشونی بغل دستیم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 6:17  توسط   | 

دیشب فهمیدم که هفتاد و دو درصد افسردگی دارم. با توجه یه اینکه من بیست وهشت سالمه؛ نتیجه می گیریم که راست گفتن که "فقط صد سال اولش سخته" ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:53  توسط   | 

قبلا ها وقتی یکی بهم می گفت که من Lost رو دنبال می کنم من تو دلم پشت چشم نازک می کردم و می گفتم این ایرانیهای جو زده بعد از Friends اومدن سراغ این. آخه یه بار یه نفر که برا اولین بار میدیدمش برای دلبری با یک لهجه رو به انگلیسی ناز دار بهم گفت : ما خانوادگی Friends بازیم!!

خلاصه داشتم می گفتم که من Lost باز نبودم ولی نمی دونم چرا اینطوری شد. البته من فقط همین سری آخرشو دیدم خدا رو شکر. فکر کنم چیز زیادی هم از دست ندادم. آخه این چه وضعشه که وقتی سریال تموم می شه چنان می مونی تو خماری که حاضری هرچی داری بدی که بدونی بعد این صحنه چی شد. بدتر از همه اینکه هفته بعد می بینی که اتفاق خاصی هم نیافتاده بوده؛ اما دوباره گول می خوری و لحظه آخر با دهن باز بغل دستیت رو نگاه می کنی و می گی کی هفته دیگه می شه؟ و از ته دل آرزو می کنی که هرچه زودتر جمله دلنشین Previously on LOST  رو دوباره بشنوی.... .آره؛ اینطوری شد که ما خانوادگی LOST باز شدیم. امان از رفیق بد .

دیشب LOST دوقسمتی با همت سام جان دانلود شد و ما خوشحال نشستیم پاش. انقدر عملمون سنگین شده که نمی تونیم وایسیم با تاخیر از تلوزیون ببینیم

اگه قسمت آخر این سری رو ندیدید از اینجا به بعدشو نخونید لطفا ....  (منم توهم زده ام که این وبلاگ خیلی مخاطب داره ارواح عمه م)

آقا از در و دیوار اتفاقهای بی ربط می ریخت ها!! انقد فلاش بک زد و روایت کرد و رفت عقب و اومد جلو که حد نداشت . این ملت دیگه ای هم که تو جزیره اند به غیر از کاراکترهای اصلی همگی چغندر اند و یکی به جان لاک نمی گه واسه چی ما رو گشنه و تشنه لای سنگ و سولاخ می کشی اینور و اونور. از همه جالب تر که تو جنگل به این گندگی ملت همچین بدون GPS همو پیدا می کنن و جلو هم سبز می شن که انگار تو طالقون اند. این دکتر جک که کلا چلمنه؛ وایساد سعید بدبخت تیر خورد شیکمش پاره شد بعد انداختش تو ون و بعد از پریدن از رو صدتا دست انداز تا چشمش به کیت افتاد؛ پیاده شد یه دل سیر از جیمز کتک خورد. کیت هم مثل همیشه با کله کج و موی یوری تو همه صحنه ها حضور فعال داشت...

 یادش بخیر وقتی من راهنمایی بودم تو همه عکسها کله ام رو کج می کردم که موهام یور شه خوشگل بیافتم حالا هرکی عکسهای اون موقع رو نگاه می کنه بهم می خنده.  درک نمی کنن که چقدر این حرکت آرتیستی و لونده دیگه!! ...

خلاصه آخرش مخالفان و موافقان دست به دست هم بمب هیدروژنی رو انداختند تو چاه. اما عمل نکرد!!! ...  یهو چاه شد آهنربا و قاطی آت و آشغالها خانم جولیت رو هم کشید پایین. کیت با کله کج خواست کمکش کنه جیمز هم اومد دستی بهش زد ولی در یک حرکت تایتانیکی جولیت ول شد پایین و چاه خیالش راحت شد و دیگه چیزی رو نکشید. وقتی همه رفتند ما دیدیم که خانم جولیت در کنار بمب صحیح و نمیه سالم دراز کشیده. اینطوری شد که این خانم فهمیده با یه سنگ قد کف دست چهارتا ضربه ضد تو سر بمب و اون بمبی که با افتادن ته چاه ویل منفجر نشده بود با چندتا فحش و تو سری ترکید..... و صجنه سفید شد ....

من دوباره با دهن باز و نگاه ملتمس خیره به تلوزیون بودم که سام گفت: به این ترتیب رفتیم تا نه ماه بعد!!!!  .... بله این بود قسمت آخر این سری و ما موندیم با انبوهی سوال بی جواب. از همه مهمتر اینکه اینایی که قرار نبود بمیرند و مردند چطوری قراره زنده بشند؟  

حالا اینو بگم که این وسط مسطا بن لاینس که بخاطر گوش کردن به حرف ژاکوب دختر خودش رو هم قربانی کرده بود؛ تو یه حرکت انتحاری زد ژاکوب رو کشت؛ بعدش با لگد جان لاک انداختنش تو آتیش. اونم عین این ژاغال مرغوبها سریع شعله ور شد.....

البته سوال اصلی من اینه که ریچارد این وسط چیکاره ست؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 9:30  توسط   | 

بالاخره کیس آفیسر بعد از ده ماه و چهار روز؛ در تاریخ ۲۴ مارچ ۲۰۰۹ بهم رونمایی کرد. حالا باید براش سابقه بیمه و عدم سوء پیشینه و فرم ۸۰ و تست پزشکی رو بفرستم. عدم سوء پیشینه ایرانم رو دادم یه مترجم اینجا ترجمه کرد و مهر  ناتی زد امیدوارم مقبول واقع بشه. حالا باید بگردم ببینم اینجا کجا می تونم مدیکالم رو انجام بدم.

اگه ویزام بیاد خیلی خوب می شه ها!!!!

 پی نوشت:

به الیاس: من تو پست های قبلی هم درمورد ساپورت مالی نوشته بودم . ولی این لینک اداره مهاجرته http://www.immi.gov.au/students/students/573-3/financial.htm که کامل توضیح داده. برای ساپورت هیچ مبلغ مشخصی وجود نداره و کاملا بستگی به قیمت و طول دوره داره

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 13:16  توسط   | 

الان: ۱۸ مارچ ۲۰۰۹ ساعت ۴:۳۲ بعدازظهر      

سوال: (با هیجان) یه زلزله دیگه!!! حس کردی؟ 

جواب: ممم هممم ...... خخخخخخ ....پفففففف

بعد از آتیش سوزی چشممون به زلزله روشنه.

هربار که تو تهران زلزله اومده من یا خواب بودم یا تو راه. یه بار هم تو تله کابین بودم. خلاصه که هیچوقت زلزله رو حس نکرده بودم و همیشه ازش می ترسیدم. وقتی داشتم میومدم اینجا شنیدم که استرالیا یکی از امن ترین جاها از نظر زلزله ست. ولی می گن زندگی تو غربت پر از تجربه های جدیده ....

دوازده روز پیش یعنی ششم مارچ نشسته بودم جلو تلوزیون که حس کردم انگار یه آدم خیلی چاق داره خودشو می کوبه به دیوار خونه. اون زلزله شدیدترین زلزله تو سه دهه اخیر ویکتوریا گزارش شد که اندازش  ۴.۶ به وسعت ۹۶ کیلومتر بود. همین سه دقیقه پیش هم دوباره خونه لرزید ولی اینبار حس کردم که آدم چاقه داره بالا و پایین می پره. مدتش هم طولانی تر بود. حالا ببینیم اینیکی چقدر گزارش می شه.

فکر کنم من اولین کسی باشم که خبر این زلزله رو دارم مخابره می کنم. حداقل اولین کسی ام که این خبر رو دارم به زبان فارسی مخابره می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 9:15  توسط   | 

اینجا حوصله آدم هیچوقت سر نمی ره. حداقل کاری که می شه کرد اینه که بری دم پنجره و تغییر هوا رو مثل تغییر برنامه های تلوزیون تماشا کنی.

دوشنبه ظهر وقتی صدای رسیدن اس ام اس رو گوشیم اومد طبق عادت پریدم روش که ببینم کی منو دوست داشته. دیدم خواستگار پلیس ویکتوریاست. یه لحظه قبض روح شدم گفتم فروختنمون؛ ویزام باطل شد!!! اما متن پیغام این بود که فردا شرایط جوی بحرانیه و برای امنیت خودتون گوش به خبر رادیو ABC باشید..... اخبار هم اونروز همهش هشدار می داد که هوای فردا بحرانی اعلام شده و امکان آتش سوزی گسترده هست و دما دوباره نزدیک ۴۰ می شه.

سه شنبه صبح طبق تجربه یه لباس خنک پوشیدم و یه ژاکت هم برداشتم. اولین برخورد؛ بارون و سرما بود!! برای رفتن سر کار باید وسط راه از قطار پیاده می شدم و قطار رو عوض می کردم. تو ایستگاه باد سرد بود و بارون و طبق معمول قطار تاخیر داشت. بیچاره کسایی که یه لا قبا اومده بودند بیرون ...

دم ظهر از پنجره بیرون رو که نگاه کردم دیدم باد شدید درحال خم کردن درختهاست و یه بوته خشک رو هوا چنان پرواز می کنه که انگار تو بیابونای تگزاسه.... . رفتم بیرون که هوا رو نگاه کنم. باد داغ و هوای داغ تر چنان شلاقی بهم زد که حس کردم افتادم وسط کوره.

دو ساعت بعد دیدم که ترافیک اتوبان سنگین شده و چند ماشین آتش نشانی در خلاف جهت ماشینها دارند حرکت می کنند. راستش یکم ترسیدم. رو سایت metlink نوشته بود که بعلت وضعیت بحرانی هوا قطارها ممکنه عصر به مشکل بخورند. .... زود کارهامو جمع کردم و دویدم سمت ایستگاه. اما یه قطار رو جلوی پام از دست دادم و مجبور شدم تو ایستگاه منتظر بشم. هوا داغ بود و باد داشت؛ نفس کشیدن خیلی راحت نبود و همه مشغول درآوردن آشغال از چشمهاشون بودند. بوی آتش میومد و من یکم نگران شده بودم .....

قطار دوباره تاخیر داشت. یکبار وسط راه وایستاد و راننده گفت که مشکلی پیش اومده و شاید طول بکشه که حل بشه و مسافرا پیاده شدند که برند platform بعدی سوار قطارده دقیقه دیگه بشند اما قطار درست شد و من که خوشبختانه وسط راه بودم پریدم توش اما سر خیلیها کلاه رفت...... تو ایستگاهی که باید قطار عوض می کردم چند تا قطار کنسل شده بود و جمعیت زیادی منتظر بودند. وقتی قطار اومد انقدر شلوغ بود که کلی طول کشید تا مردم سوار و پیاده بشند و تو قطار جا برای نشستن که هیچ جا برای گرفتن دست نبود و خیلیها مجبور بودند تمرین حفظ تعادل کنند. منم از شانسم دماغم افتاده بود دقیقا زیر بغل یه مرد هندی  ... تمام راه فکر می کردم که صد رحمت به اتوبوسای شرکت واحد!!! البته اکثرا تو rush hour قطارهای ملبورن همینند ولی اینبار از همیشه بدتر بود.... خلاصه که به حالت پرس رسیدم به مقصد و یکراست رفتم سر کلاس. هوا هم همینطور بادی و داغ.

کلاسم که تموم شد وقتی اومدم بیرون باورم نمی شد که هوا انقدر سرد شده. ژاکتم جواب نمی داد.... تا آخر شب هوا دیگه سرد سرد شده بود و همه کاپشن پوشیده بودند. بارون هم یه دقه میومد  یه دقه کم می شد و دوباره زیاد می شد ما هم به ساز اون می رقصیدیم.

خلاصه این بود که ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار بودند که ما غلط بکنیم اگه بخوایم نان به غفلت بخوریم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 18:35  توسط   |