من رسیدم

من تو استرالیام!!!! تو ملبورن!!!

باورم نمی شه!! هنوز باورم نمی شه ... با اینکه الان نزدیک یک هفته ست که ترک وطن کرده ام و اومدم اینجا اما انگار دارم خواب میبینم ... نه بخاطر اینکه باورم نمی شه که به مقصدم رسیدم ... نه... بخاطر اینکه از بس همه چیز اینجا با ایران فرق داره ... دقیقا یه دنیای دیگه است .... اول اینکه خیلی قشنگ تر و آروم تر از اون چیزیه که من فکرشو می کردم و دیگه اینکه اینجا زمستونه!!!

وقتی میومدم مثل همه عازمای دنیا قلبم از دیدن اشک عزیزانم فشرده شد ... تو راه هم یکم اشک ریختم اما دیگه فقط منتظر بودم که از این راه طولانی راحت بشم ... هرچند که پرواز راحتی بود و من جام خیلی خوب بود. من با امارات اومدم اول رفت دبی و ۲ساعت انجا بود و بعد یه پرواز ۷ ساعت و نیم تا سنگاپور و یک توقف یک ساعته؛ این توقف تو بلیط ذکر نشده بود و هوا پیمایی گفته بود که پروازم یه سره است ولی  نبود! و بعد از سنگاپور یه ۶ساعت و ۴۵ دقیقه تا اینجا. البته توقفای وسط راه خوب بود چون ۱۴ ساعت یک سره آدم بخواد بیادبیچاره می شه که!!

سامی از روزی که اومدم همه کار و زندگیش رو تعطیل کرده و فقط منو می بره اینور اونور و همه جا باهام میاد و عبور و مرور تو شهر رو بهم یاد می ده یا هر نکته دیگه درمورد اینجا. بخاطر اونه که سختیای اول مهاجرت رو اصلا حس نمی کنم و برعکس خیلی هم خوشحالم و دلم گرمه.

روزای اول یه ماراتن اساسی که البته بیشتر از نصفشو سامی تنهایی دویده بود داشتیم برای پیدا کردن خونه ... که بالاخره موفق شدیم  .منم همین اول یه سرمای اساسی خوردم. خانواده ام خیلی بیشتر از من دلتنگی می کنند و منم از الان هر تهدیدی درمورد ایران میشنوم خیلی بیشتر از هفته پیش که اونجا بودم تنم می لرزه و نگران می شم.

دانشگاهم خوبه فقط پر از هندیه. فکر کنم این موضوع باعث بشه که به زودی دانشگاهم رو عوض کنم. چون حوصله ریختشون رو ندارم؛ از حرف زدنا و چت کردناشون سر کلاس هم حالم بد می شه اه!! 

من روزی که این بلاگ رو باز کردم می خواستم درمورد اتفاقایی که تو راه رسیدن به استرالیا برام میافته بنویسم. حالا که اینجام باید یه تصمیمی هم برای این دفتر خاطراتم بگیرم که هرچند زیاد هم توش ننوشتم.

بسه دیگه صبح شد! برم بخوابم!! 

من عازم ام

 

بالاخره بقچه ای که بسته بودم رو گذاشتم رو کولم و لب جاده وایساده ام ...

تا قبل از اینکه اقامتم بیاد می خوام تو استرالیا درس بخونم و زودتر پیش کوآلام باشم، به این ترتیب ویزای دانشجویی گرفتم. گرفتن این ویزا برای من سه ماه طول کشید ولی ما به اندازه یک سال سرش حرص خوردیم، از دست جواب سربالا دادن های سفارت و بدتر از اون، گمراه کردناشون. سامیکوآلای یواشم هم شهرشو عوض کرده و داره در بدر برامون دنبال خونه می گرده

من فعلا دچار غم قبل از مهاجرت و دلتنگی زودرس شده ام. و در ضمن یه شورو شوق زیاد، داره زیر پوستم وول می خوره.

نکته برای مهاجرین عزیز اینکه، همینطور که مشاهده می کنید من تونستم با وجود یک پرونده اقامت در اداره مهاجرت، یکی دیگه برای ویزای دانشجویی باز کنم و مشکلی هم پیش نیومد چرا؟ چون استرالیای ها این شکلی اند