سفر نامه

امروز تصمیم گرفتم قسمت مهمی از تجربه مهاجرتم که شامل لحظه ترک ایران ؛رسیدن به ملبورن و لحظه های اول برخوردم با این شهر می شه رو اینجا بنویسم.

وقتی ویزام اومد فقط یک هفته تا بلیطی که رزرو کرده بودم وقت داشتم. خانواده ام شروع به دلتنگی کرده بودند و تو هر لحظه این فکر تو سر همه مون بود که الان لحظه های آخره و هفته دیگه این موقع .... مامان و بابا سعی می کردند خودشون رو کنترل کنند و خواهرم هر لحظه کنارم بود و ازم جدا نمی شد که لحظه ای رو از دست ندیم. و هر روز کلی کار داشتیم که انجام بدیم که با ترافیک تهران و قطعی برق ها فقط زمان تلف می شد. ولی من به طرز عجیبی خونسرد بودم (البته مثل همیشه ).

مشکل بزرگی که داشتم مشکل تسویه حسابم با شرکت آخرم بود که جناب رییس طبق معمول پول نداشت و من با خودم می گفتم این دیگه آخرین باره. این بارم ازش بگیرم دیگه لازم نیست هرروز حرص حقی که به زور و التماس باید بگیرم رو بخورم. هرچند که در نهایت پس از برو و بیا قسمتی از تسویه رو نداد و وقتی ازش گله کردم بهش برخورد و باهام تند برخورد کرد!! و از همه بدتر اینکه تازگیها فهمیدم که بیمه منو تو این یک سال پرداخت نکرده!! حالا من درحال بارزدن باقالی به خر هستم.

روز شمار لحظه های آخر........ (بعلت قطعی برق هر کاری حداقل با دوبار مراجعه انجام می شد)

روز اول: گرفتن بلیط هواپیما؛ خرید لباس؛ ثبت وکالت نامه برای اموال؛ تنظیم برنامه سفر به شمال

روز دوم : حرکت به سمت شمال بهمراه خواهر برای خداحافظی از خانواده پدری. خواهرم بهترین خواهر دنیاست

روز سوم: دید و بازدید از عمه ها که گریه می کردند و قربون صدقه ام می رفتند.

روز چهارم: صبح زود حرکت به سمت تهران: اتوبوس پنچر شد؛ یه اتوبوس دیگه گرفتیم؛ نشستیم ردیف اول. راننده ترک هیز سیگاری کثیف حالمونو بهم زده بود؛ لاستیک اینیکی وسط راه ترکید ولی ما نمردیم فقط دو ساعت دوباره علاف شدیم. خسته و هلاک بعد۱۰ ساعت از رشت رسیدیم تهران.؛ تعویض پوست و سیم و پرده سازم (تار) که با هوای استرالیا سازگار بشه.

روز پنجم: جمع کردن گندکاری خانم بلیط صادر کن؛مهمونی خدافظی تو بی برقی؛ دوستای مهربون؛ پیتزا نایت

نکته: اگه ویزا زیر یک سال باشه حتما باید پروازتون دوسره با برگشت قبل از پایان ویزا باشه.

روز ششم: دختر عمه ام اومد تهران؛ برام رب و گمج آورد. تو چیدن چمدون کمک کرد.

روز آخر: همه خانواده دور هم؛ چپوندن در چمدون؛ خداحافظی های تلفنی؛ حرکت به سمت فرودگاه امام

 در فرودگاه

بعلت ترس از پرواز دوتا آرامبخش (برای اولین بار!) انداختم بالا و توپ شدم! گریه نمی کردم و هیچ کدوم از اون صحنه ها باورم نمی شد که واقعی اند. بابام خیلی بغض داشت و گریه می کرد. شاید اینکه من گریه نکردم از دلخراشی صحنه کم کرد چون می دونستم بابام تحمل نداره و بهتره که فکر کنه دخترش خیلی خوشحاله.

من بارم یه چمدون بود که سه کیلو اضافه داشت و مجبورم کردن خالیش کنم. همون وسط دامن و لباسی بود که می کشیدم بیرون و همه ملت تماشا می کردند و احتمالا منو تو اونا تصور می کردند! یه کارگر شریف فرودگاه هم لحظه ای که چمدون رو به زحمت گذاشتم رو باسکول یک دستی بهش کشید و پنج هزار تومن!!! از من انعام گرفت!!.

پرواز من امارات تهران-دبی-ملبورن با توقف در سنگاپور بود که خانم هواپیمایی نمی دونست؛ چون تو بلیط ننوشته بود فکر می کرد یه سره ست! شماره پرواز ۴۰۴ از دبی یعنی توقف در سنگاپور که خیلی هم بد نیست و خستگی آدم در میشه.

سوار هواپیما که شدم دیدم صندلیم خرابه و پشتش کامل لق می زد بغل دستیم آقای مهربونی بود که اونم می رفت ملبورن که بچه هاش رو ببینه و خیلی کمکم کرد و چمدون دستیم رو کمک می کرد می گذاشتیم بالا و برمی داشتیم. کیف کوله ام هم همش رو دوشش بود که من بتونم سازم و چمدون دستیم رو راحت تر حمل کنم.تو هواپیما که نشستم تا دبی گریه کردم

از دبی به بعد شانس آوردم و جام جلوی در وسط هواپیما بود و جلوی پام خالی بود :). وقتی رسیدیم بالای سنگاپور از قشنگی شهر دهنم باز مونده بود. فرودگاهش با طراحی و دمای سالن و سکوتش خیلی آرامش بخش بود و خستگیم حسابی در شد.

وارد خاک استرالیا که شدیم من فقط هیجان زده بودم. یه اتفاق جالب اینکه در طول پرواز صورتم شروع کرد به خشکی زدن و هی بدتر می شد؛ آخرش دیگه پوست صورتم چروک شده بود! همه اش هم تشنه ام بود! ولی خب خوب شدم چند روز بعدش.

 حالا وقت پر کردن برگه declaration بود! من با خودم یه شیشه رب و یه قوطی نبات؛ یه ساز و یه جعبه چوبی؛ و یه مقدار داروی شخصی داشتم که همه رو نوشتم. فقط رب رو نگاه کردند و بو کردند و پرسیدند شیرینه؟ منم گفتم بله. اونام دادنش بهم. من که فکر می کنم آوردن هیچ ماده غذایی به بار سنگینیش نمی ارزه.

اینجا یه برنامه تلوزیونی هست فقط نشون می ده که ملت چه چیزایی رو می خواستند زیر زیرکی رد کنن و اینا مچشون روگرفتند که مسلما ایرانی ها با کنسروها و جعبه های گردو و شکلات آی سودا جزو دستگیر شده ها بودند! آقا نکنید!!! به خدا اینجا غذا هزار برابر بهتر و تمیز تر و خوشمزه تر از ایران فراوونه. مغازه ایرانی هم هست ازش کنسرو سبزی آماده قرمه سبزی می گیری که از مادربزرگت بهتر ترکیب و سرخ کرده.

خلاصه من در اولین دقایق ۸/۸/۲۰۰۸ وارد ملبورن شدم. یه نکته جالب اینکه می گن هر آدمی یه عددی داره. عدد من همیشه هشت بوده. از ماه تولدم تا بقیه اتفاقای خوب زندگیم و شروع زندگی جدیدم

این پرواز طولانی برای من تجربه قشنگی بود که خیلی هم بهم خوش گذشت و الان به عنوان به خاطره خوب ازش یاد می کنم.

تو فرودگاه سامی منتظرم بود  ............  ..... ولی آقای مهربون بقل دستی بچه هاش یادشون رفته بود که امروز میاد و نیومده بودند دنبالش

ادامه دارد ....

تولد و دلتنگی

هفته پیش اولین سالگرد تولد در دیار غربت من بود. سعی کردم که برام مهم نباشه و بهش فکر نکنم. چون امتحان داشتم واقعا هم برام مهم نبود. ولی وقتی برگشتم خونه و دیدم سامی روی میز یک دسته گل و کیک و شامپاین گذاشته و برام تو کارت صورتی با خط قشنگش تبریک تولد نوشته خیلی خوشحال شدم.

پارسال خانواده ام روز تولدم درگیر جمع کردن خونه برای تعمیر بودند و حواسشون زیاد به من نبود. ولی امسال به نظرشون جام خیلی خالی آمده بود. مخصوصا بابام خیلی دلش گرفته بوده. هربار که باهم حرف می زنیم موقع خداحافظی صدای ترکیدن بغضشو می شنوم. من هم خیلی دلتنگم. خیلی صبحها که از خواب بیدار می شم تصویر بابام که خواب آلود از اتاقش میاد بیرون و یه چرخ می زنه و حوله به دست پشت در حموم منتظر نوبتش می شه میاد جلوی چشمم. هیچوقت فکر نمی کردم که دیدن این تصویر تکراری یه روز آرزوی هرروزم بشه. دلتنگی رو از گفته ها و نوشته های دیگران نمی شه حس کرد و ایکاش که بشه هیچوقت حسش نکرد.

چند روز پیش از یکی از هم کلاسی هام که خانم استرالیای متشخصیه در مورد دیدشون نسبت به اینکه کشورشون پر از مهاجر شده پرسیدم. جواب داد که وقتی ما می بنیم که مردمی هستند که جایی برای زندگی کردن ندارند و به ما پناه آوردند خوشحال می شیم که کشورمون به دردشون می خوره و همه کنار هم زندگی می کنیم. اولش از حرفش ناراحت شدم. ولی بعد فکر کردم و دیدم حرفش درسته و حقیقت تلخ آواره بودن خودمون رو باید باور کنیم.

همیشه در کنار کلمهء ایران تو ذهن من کلمهء ویران قرار می گیره.