مایکل نرو

من هم مثل خیلی های دیگه یه روزی پای ویدیو های مایکل جکسون گریه کرده ام .... من هم حرکت واهاش رو بارها و بارها تمرین کردم .... حرکت شونه هاش رو وقتی آروم دور خودش می چرخید ... حتی اون حرکت جلفش که اگهمی خواستی درست انجام بدی خیلی هم هنرمندانه بود* .... من هم به اخبار تخریبی که ازش پخش می شد توجه نمی کردم و می گفتم "ولی من دوستش دارم" .... و من هم امروز ازشنیدن خبر مرگش مثل خیلی های دیگه دلم جمع شد ... بغض گلوم رو پر کرد ... چشمهام سوخت ... آهنگهاش رو با خودم زمزمه کردم ....

برام جالبه ببینم اخبار ایران هم این خبر رو پخش می کنه یا نه؟ .... فکر کنم کم کم مامانم اینا و دوستهام زنگ بزنن بهم تسلیت بگن. چون تقریا من تابلو بودم تو خانواده به عشق مایکل بودن

* اشاره به حرکت سریع پاها و دست چپ که کنده شدن عضو مبارک با دست راست رو همراهی می کرد.

ناآرومی

چقدر نوشتن لذت بخشه ... آدم دلش خالی می شه ... مخصوصا وقتی می بینی که خواننده نداری ... ولی ممکنه که داشته باشی اما خودت خبر نداشته باشی .... نوشتن من اینجا مثل ساز زدن تو پیاده رو یه کوچه خلوت بی خونه می مونه که ممکنه سالی ماهی یه رهگذر از سرش رد بشه ... دل من به همون یه رهگذر خوشه .... کوچه خلوتم رو هم دوست دارم ... انگار اینطوری مالکیت بیشتری روش دارم ...

امروز و هرروز دلم گرفته ... به قول شاعر خزآباد: آسمون دلم ابریه ...

کارم شده خودآزاری ... به گذشته نگاه می کنم و می بینم خیلی از لحظه های زندگیم رو تلف بقیه کردم ... پشیمونم ... چه حس ضایعی!... شبیه حس دستمال کاغذی مصرف شده که نگاهش رو به نگاهت دوخته و موقع پایین رفتنش با حرکت دورانی آب سیفون؛ یاد لحظه ای میافته که تمیز بود و تو با رضایت از لمس نرمیش از رول دستمال جداش کردی.... 

آهای رهگذر ... نرو ... باشه شعرهای حوصله سربر نمی خونم ... بیا برات لبخند بزنم ... می خوای برات آهنگ "تو مثل گلی.. ناز و خوشگلی" رو بخونم؟ .... آهای رهگذر ..... نرو

پی نوشت: موضوع بی خوانندگی به دل گرفتگی و دستمال ربطی نداره ها!!! کوچه خلوت رو دوست دارم

برای ندا

چرا شلوغش نکینم؟ چرا جریان رو داغ نکنیم .. چرا هرلحظه ازش حرف نزنیم .. چرا زندگیمون رو براش تعطیل نکنیم ... اون نگاه ناباور ارزشش بیشتر از اینهاست ... اگر این صحنه دلخراش ما رو باهم بیشتر هم صدا می کنه پس بی امان فریاد می کشم ... ضجه می زنم ... چرا مرا کشتید؟ ... من آرزوها داشتم ... من ارزشمند بودم .... من حتی شعار نمی دادم ... من بیشتر یک رهگذر بودم ... من دارایی این مملکتم ... من زیبایی این مرز و بومم .... آره من گرمم شده بود؛ مقنعه م رو یک لحظه بالا زده بودم؛ اما خاک سرد نمی خواستم .... منو تو گور نگذارید ... یکی جلوی این خون رو بگیره....

دیشب از این فکرها خوابم نمی برد ... تو گیجی کم خوابی دیدم که اومد بالای سرم ... از چشم و دهنش خون می اومد. اما خیلی زیبا بود ... تکونم داد ... بهش جا دادم ... اومد کنارم کز کرد ... خیلی خسته بود ... زود خوابش برد ... همینطور از چشم و دهنش خون میومد .... همه جا قرمز شده بود...