چقدر نوشتن لذت بخشه ... آدم دلش خالی می شه ... مخصوصا وقتی می بینی که خواننده نداری ... ولی ممکنه که داشته باشی اما خودت خبر نداشته باشی .... نوشتن من اینجا مثل ساز زدن تو پیاده رو یه کوچه خلوت بی خونه می مونه که ممکنه سالی ماهی یه رهگذر از سرش رد بشه ... دل من به همون یه رهگذر خوشه .... کوچه خلوتم رو هم دوست دارم ... انگار اینطوری مالکیت بیشتری روش دارم ...
امروز و هرروز دلم گرفته ... به قول شاعر خزآباد: آسمون دلم ابریه ...
کارم شده خودآزاری ... به گذشته نگاه می کنم و می بینم خیلی از لحظه های زندگیم رو تلف بقیه کردم ... پشیمونم ... چه حس ضایعی!... شبیه حس دستمال کاغذی مصرف شده که نگاهش رو به نگاهت دوخته و موقع پایین رفتنش با حرکت دورانی آب سیفون؛ یاد لحظه ای میافته که تمیز بود و تو با رضایت از لمس نرمیش از رول دستمال جداش کردی....
آهای رهگذر ... نرو ... باشه شعرهای حوصله سربر نمی خونم ... بیا برات لبخند بزنم ... می خوای برات آهنگ "تو مثل گلی.. ناز و خوشگلی" رو بخونم؟ .... آهای رهگذر ..... نرو
پی نوشت: موضوع بی خوانندگی به دل گرفتگی و دستمال ربطی نداره ها!!! کوچه خلوت رو دوست دارم