بالاخره ما هم آیلتسی شدیم!!

عجب بساطیه این تعین نوبت IELTS!!!!! من بالاخره با کمک جمیعی از دوستان ثبت نام کنم... این پیروزی رو به خودم و جمیع دوستان تبریک می گم!!!  من رفتم تو ته بن بست اینترنت ایران یعنی خود شرکت پارس آنلاین ولی از اونجا هم نتونستم صفحه تعیین نوبت رو باز کنم ... حالا می پرسین چطور تونستم نوبت بگیرم؟؟؟ خب شما به امام و پیغمبر و معجزاتشون اعتقاد دارین؟ ندارین که!!! واسه همین نتونستین نوبت بگیرین .... بله!!! اونم چی!!! نوبت اول!!! از امروز کلاس خصوصی زبان شروع شده و دوماه وقت دارم تا امتحان ... بخاطر این سختی ثبت نامش هم که شده قبول می شم!!!

از روزی که مدارکم تو ACS لاج شده بیشتر از دو ماه می گذره اما هنوز خانم کاترینا درحال  بررسیشونه!!! دارم میمیرم از هیجان!!! از هیجان اینکه نکنه اصلا قبول نشم و اینکه اگه قبول شدم MODL میشم یا نه!!!

یه پلهء دیگه

مامانم امروز رفت و نامه فارسی (من درسم رو به فارسی گذروندم) رو از دانشگاه گرفت... دستش طلا!!! ... امروز بعدازظهر رفتم شرکت نیمه دولتی قبلی واسه تسویه و از اینجور حرفا.... مدیر جدیده که جای رئیس جون قبلی نشسته بود بهم گفت که نامه سابقه کارم رو به انگلیسی و به تاریخ جدید بهم می ده... خیلی عالی شد چون خیلی نگران این موضوع بودم .... ولی جای رئیس جون قبلی روی صندلیش خیلی خالی بود.... دلم برای اون قیافهء تنبلش که شیکمشو می داد جلو و لم می داد رو صندلیش و هی به کارمندا گیر می داد و پدرمون رو در میاورد ، تنگ شد.... خب از نظر روانپزشکی به این حالت من می گن سادیسم!!

نامه امتیاز زبان فارسی

برای ۵ امتیاز زبان فارسی باید یه نامه از دانشگاه بگیریم که درسمون رو به این زبون تموم کردیم ... من دانشگاه آزادی باید برم ساختمان مرکزی دانشگاه تو پاسداران بعدش سراغ دکتر مایلی رو بگیرم ... منم رفتم که همینکار رو کنم ولی نه تنها دکتر مایلی، بلکه تمام افراد مربوط به این پروسه اونروز  مسافرت بودند. بخشکی شانس!!!!  حالا یه روز دیگه می رم .... فقط نکته ای که می خواستم خدمتتون عرض کنم این بود که وقتی برای یک کاری وارد محوطه دانشگاه آزاد شدید برای تخمین اینکه کی کارتون به اتمام می رسه، یک نظر به تعداد ساختمانها، طبقات و واحدهای اون مجموعه بیاندازید، چون هرکاری که داشته باشید حتما یه جورایی مجبور می شید به تمام کارمندان اون مجموعه سلامی عرض کنید... خدا رو شکر این ساختمون مرکزی خیلی بزرگ نیست و با ۱۰ تا ۲۰ عدد مراجعه کار تمومه!!! فقط باید مواظب باشم اون پشت پسلای ساختمون، دری به ساختمون دیگه ای وا نشه که کارم زاره!!!

دلگرمی

روز اولی که به استرالیا فکر کردم اولین باری بود که بطور جدی به مقوله مهاجرت فکر می کردم... اولش می ترسیدم و مطمئن نبودم... از نوشته های وبلاگم معلومه... بیشتر از همه هم از تنهایی و غزبت می ترسیدم... اما قدمم رو برداشتم قدمای سنگین و آهسته.... الان هنوز اوایل راهم اما فرقم با یک سال پیش اینه که دیگه مطمئنم.. نه تنها مطمئنم که کم کم دارم بی تاب هم می شم... حتی دیگه می دونم که اونجا تنها نخواهم بود و از الان کسانی رو اونجا دارم که دلم می خواد زودتر برم استرالیا و ببینمشون... دیگه آینده داره برام روشن و روشن تر می شه.... شاید بخاطر اینه که واقعا هیچ امیدی به هیچ اینده ای تو ایران ندارم و چاره ای جز تصور زندگی تو یه جغرافیای دیگه رو ندارم... ولی خوشحالم که تو قدم اول انقدر اتفاقات خوب افتاده و می دونم که اونجا تنها نخواهم بود...

حالا از ایران بگم که امروز از اولین جیره بنزینم استفاده کردم اونم تو پمپ بنزین بغل تالار وحدت بعد از دیدن یک اجرای دونوازی گیتار و فلوت... مبارکه!!