برای ندا
چرا شلوغش نکینم؟ چرا جریان رو داغ نکنیم .. چرا هرلحظه ازش حرف نزنیم .. چرا زندگیمون رو براش تعطیل نکنیم ... اون نگاه ناباور ارزشش بیشتر از اینهاست ... اگر این صحنه دلخراش ما رو باهم بیشتر هم صدا می کنه پس بی امان فریاد می کشم ... ضجه می زنم ... چرا مرا کشتید؟ ... من آرزوها داشتم ... من ارزشمند بودم .... من حتی شعار نمی دادم ... من بیشتر یک رهگذر بودم ... من دارایی این مملکتم ... من زیبایی این مرز و بومم .... آره من گرمم شده بود؛ مقنعه م رو یک لحظه بالا زده بودم؛ اما خاک سرد نمی خواستم .... منو تو گور نگذارید ... یکی جلوی این خون رو بگیره....
دیشب از این فکرها خوابم نمی برد ... تو گیجی کم خوابی دیدم که اومد بالای سرم ... از چشم و دهنش خون می اومد. اما خیلی زیبا بود ... تکونم داد ... بهش جا دادم ... اومد کنارم کز کرد ... خیلی خسته بود ... زود خوابش برد ... همینطور از چشم و دهنش خون میومد .... همه جا قرمز شده بود...
+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر ۱۳۸۸ ساعت 9:35 توسط
|