امروز برای اولین بار قرار بود برم مصاحبه برای کار.  صبح کلی ژیگول کردم و موهامو دو ساعت سشوار کشیدم و یکدونه یکدونه تاراشو مرتب کردم؛ کت و دامنم رو محکم و با دقت اتو کشیدم و نذاشتم یه خط از دستم در بره؛ کیف کوچیکمو برداشتم و برای اطمینان یک چتر هم دستم گرفتم. همین که از در اومدم بیرون بارون و باد شدید من و چترمو برد رو هوا. بدو بدو رفتم سمت ایستگاه و سوار قطار شدم. وقتی رسیدم ایستگاه فلیندرز دیگه دیدم شیلنگ از آسمون باز کردن. سوار ترم که شدم حس کردم شماره ایستگاها به ترتیبی که من می خوام نمیره؛ فهمیدم ای داد بیداد جهت رو اشتباه سوار شدم! وقتی پیاده شدم چترم شد پاراگلایدر و من پرواز کنون خودمو به ترم بعدی رسوندم. دیگه تا سکه های تو کیف پولم هم خیس شده بودند. وقتی رسیدم به سر خیابون مورد نظر؛ چند تا ماشین مهربون که فکر کنم قرار بود تو مسابقات رانندگی تو تهران شرکت کنند؛ محبت کردند و با هنر آبپاشی لاستیک؛ سنگینی غم غربت رو از رو دلم برداشتند.

سعی کردم خودمو سرپا نگه دارم و همچنان با کفشای پاشنه بلند به CatWalk ادامه دادم. سوار آسانسور که شدم تو آینه یک موجود سر تا پا خیس با موهای وز کرده رو هوا و رنگ پریده در حالی که از کیف و چترش آب می چکید داشت منو نگاه می کرد.

نمی دونم چرا مصاحبه کننده تو اولین برخوردش با من دهنش باز بود؟!!

پی نوشت:

سایر مشکلاتی که این وسط پیش اومد مثل assignment دانشگاه دقیقه ۹۰؛ صندلی خیس و کثیف ترم؛ تاخیر و وایسادن طولانی قطار بین راه؛ خفن بودن بیش از حد ساختمون محل کار و مشکلات پیدا کردن آسانسوری که تو طبقه یازدهم نگه داره و دنبال کردن تابلوی فلش به سمت واحد مورد نظر رو هم به کل ماجرا اضافه کنید.