باد دادن یا آزادی ... چه فرقی می کنه ....
حالا یکم از وضعیت خودم بنویسم.....
فکر کنم یه جا خونده بودم که ما هم مثل گیاها تو خاکمون ریشه داریم و وقتی خاکمون رو عوض می کنیم باید خیلی قوی باشیم و شرایط یاریمون کنه تادوباره بتونیم ریشه مون رو محکم کنیم.
برخورد اول من با خاک جدید پر از حس تازگی بود. سکوت آرامش بخش؛ هوای تمیز؛ شهر قشنگ؛ آزادی .......
روز اول وقتی باد می رفت لابلای موهام با خودم حس می کردم که همین حس آزادی کافیه برای تحمل سختی هایی که پیش رومه. هنوز هم خیلی روزا وقتی سنگینی مانتو و روسری رو به یاد می آرم و سبکی و آزادی امروزم رو می بینم نا خودآگاه لبخند می زنم و قسمتی از خستگی هام بیرون می ره. می دونم که خیلیها شاید این حس من رو مسخره کنند ولی مطمءنم که تقریبا همه خانمها می دونند که من دارم از چی حرف می زنم حتی کسانی که محجبه هستند..... اینکه همیشه یه چیزی رو گوشهات رو پوشونده. همیشه مجبوری موهاتو بجسبونی کف کله ت. همیشه یک لایه زخیم همه تنت رو گرفته. هیچوقت وزش نسیم رو روی پوست تنت و لای موهات احساس نمی کنی. اگر هم حس کنی یعنی که روسریت افتاده و هزارتا چشم دارند به کله پریشون تو چنان نگاه می کنند که به عشوه یک رقاصه عرب.
حجاب فقط یک پوشش نیست. یک علامت تحقیره. انگار تو یک زندانی هستی که وزنه ای به پات بسته شده. جرمت چیه؟ تحریک کنندگی! قربانی این جنایت کیه؟ مردها!. مثالی که تو مدرسه برامون می زدند این بود که شما زنها مثل یک غذای خوشمزه اید که مرد گرسنه دست خودش نیست و از این عطر گرسنه می شه و شما باید روی خودتو رو بپوشونید که مرد گرسنه نبینه این غذا رو. حالا اتفاقی که تو واقعیت برای من محکوم به غذا بودن افتاده چیه؟ اینه که بعضی ها این داستان رو باور می کنند و منو به چشم غذا نگاه می کنند و خودشون می شن مرد گرسنه. و در بسته روی غذا تاثیری نداره چون مرد گرسنه اون زیر چلوکباب خودشو می بینه و ...... اینه که هرشب وقتی از سر کار بر می گشتم باید تنم از متلکها و اذیتها می لرزید. اینهمه تجاوز و قتل در کشور ما وجود داره و من هم یک بار نزدیک بود که یکی از اون قربانی ها باشم.
هر عمله ای به اسم امربه معروف و نهی از منکر می تونه هر توهینی بهمون بکنه و قدرت اینو داره که حتی زندگیمون رو نابود کنه. و خانواده ت هرچند اگر به این مسایل اعتقادی نداشته باشند از ترس کمیته بهت امر می کنند که مواظب حجابت باشی. اگرمنتظر تاکسی باشی از بوق و چراغ و ایست ماشینها جلوی پات به ستوه میای و ترجیح می دی کیلومترها پیاده بری و تو پیاده رو دعا می کنی که از پشت کسی تو گوشت چیزی نگه یا سیخی به تنت فرو نکنه..... و هزاران بلای دیگه
همه زنان و دختران ایرانی این بلاها رو بارها با جسم و روحشون حس کرده اند. همه این نا امنی ها از اون نشانی میاد که به تن زن کرده اند و برخی رستورانها بهش می گند صدف گوهری!!!
یه بار یه پسره بهم گفت چرا می خوای از ایران بری؟ گفتم آزادی ... گفت اینکه فقط روسری سرت نباشه می ارزه که خودتو آواره کنی؟ ....... تو دلم بهش خندیدم و گفتم تو چقدر احمقی!!! از آخرین باری که یه دختر بیچاره از نگاه کثیف و بوق ماشین تو تنش لرزیده یک ساعت هم گذشته؟؟؟ خودت هم نمی دونی که چقدر احمقی و تو چه جنایتی استخدام شدی ....
اینبار می خواستم از سختی ریشه گرفتن دوباره بنویسم اما حرف کشید به یه درد مشترک .... دردی که ماههاست برای من تموم شده اما خستگی ش حالا حالاها از تنم بیرون نمی ره ....
چند روز پیش تو خیابون یه ماشین شاسی بلند که رو درهاش یه خط سبز کلفت بود از دور به چشمم خورد. نا خودآگاه تنم لرزید و دستم رفت سمت سرم که روسریم رو پیدا کنه!