یه روز چهارفصل در ملبورن
دوشنبه ظهر وقتی صدای رسیدن اس ام اس رو گوشیم اومد طبق عادت پریدم روش که ببینم کی منو دوست داشته. دیدم خواستگار پلیس ویکتوریاست. یه لحظه قبض روح شدم گفتم فروختنمون؛ ویزام باطل شد!!! اما متن پیغام این بود که فردا شرایط جوی بحرانیه و برای امنیت خودتون گوش به خبر رادیو ABC باشید..... اخبار هم اونروز همهش هشدار می داد که هوای فردا بحرانی اعلام شده و امکان آتش سوزی گسترده هست و دما دوباره نزدیک ۴۰ می شه.
سه شنبه صبح طبق تجربه یه لباس خنک پوشیدم و یه ژاکت هم برداشتم. اولین برخورد؛ بارون و سرما بود!! برای رفتن سر کار باید وسط راه از قطار پیاده می شدم و قطار رو عوض می کردم. تو ایستگاه باد سرد بود و بارون و طبق معمول قطار تاخیر داشت. بیچاره کسایی که یه لا قبا اومده بودند بیرون ...
دم ظهر از پنجره بیرون رو که نگاه کردم دیدم باد شدید درحال خم کردن درختهاست و یه بوته خشک رو هوا چنان پرواز می کنه که انگار تو بیابونای تگزاسه.... . رفتم بیرون که هوا رو نگاه کنم. باد داغ و هوای داغ تر چنان شلاقی بهم زد که حس کردم افتادم وسط کوره. ![]()
دو ساعت بعد دیدم که ترافیک اتوبان سنگین شده و چند ماشین آتش نشانی در خلاف جهت ماشینها دارند حرکت می کنند. راستش یکم ترسیدم. رو سایت metlink نوشته بود که بعلت وضعیت بحرانی هوا قطارها ممکنه عصر به مشکل بخورند. .... زود کارهامو جمع کردم و دویدم سمت ایستگاه. اما یه قطار رو جلوی پام از دست دادم و مجبور شدم تو ایستگاه منتظر بشم. هوا داغ بود و باد داشت؛ نفس کشیدن خیلی راحت نبود و همه مشغول درآوردن آشغال از چشمهاشون بودند. بوی آتش میومد و من یکم نگران شده بودم .....
قطار دوباره تاخیر داشت. یکبار وسط راه وایستاد و راننده گفت که مشکلی پیش اومده و شاید طول بکشه که حل بشه و مسافرا پیاده شدند که برند platform بعدی سوار قطارده دقیقه دیگه بشند اما قطار درست شد و من که خوشبختانه وسط راه بودم پریدم توش اما سر خیلیها کلاه رفت...... تو ایستگاهی که باید قطار عوض می کردم چند تا قطار کنسل شده بود و جمعیت زیادی منتظر بودند. وقتی قطار اومد انقدر شلوغ بود که کلی طول کشید تا مردم سوار و پیاده بشند و تو قطار جا برای نشستن که هیچ جا برای گرفتن دست نبود و خیلیها مجبور بودند تمرین حفظ تعادل کنند. منم از شانسم دماغم افتاده بود دقیقا زیر بغل یه مرد هندی
... تمام راه فکر می کردم که صد رحمت به اتوبوسای شرکت واحد!!! البته اکثرا تو rush hour قطارهای ملبورن همینند ولی اینبار از همیشه بدتر بود.... خلاصه که به حالت پرس رسیدم به مقصد و یکراست رفتم سر کلاس. هوا هم همینطور بادی و داغ.
کلاسم که تموم شد وقتی اومدم بیرون باورم نمی شد که هوا انقدر سرد شده. ژاکتم جواب نمی داد.... تا آخر شب هوا دیگه سرد سرد شده بود و همه کاپشن پوشیده بودند. بارون هم یه دقه میومد یه دقه کم می شد و دوباره زیاد می شد ما هم به ساز اون می رقصیدیم.
خلاصه این بود که ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار بودند که ما غلط بکنیم اگه بخوایم نان به غفلت بخوریم. ![]()