رای من "چیز"
این شد که آقای موسوی اومد و گفت من میام که احمدی بره .... و توضیح داد چرا باید بره ... آخه همه که فرق انرژی هسته ای رو با ترقه چهارشنبه سوری نمی دونند که.... و خیلیها می دونند ولی فکر می کنند زندگی یعنی همین ... مادر قسمت بوده که ما اینطور همیشه چوب به فلان زندگی کنیم ...
من هم به موسوی رای می دم تا احمدی بره .... و به این دلیل به اون دوتای دیگه رای نمی دم چون منش و شخصیت و فرهنگ و شعور و ادبیات موسوی رو ترجیح می دم ... و بخاطر اینکه زن بسیار توانمندی داره که باعث شده این آدم واقعا برای زنان ارزش قاءل باشه نه اینکه برای دلبری شعار برداشتن حجاب بده ....
اتفاقاً شعار موسوی مشخصه : انسانیت ... وقتی این آدم می گه که دلش برای ایران سوخته صداقت در لحن کلامش معلومه .... چیزی که ایران رو به این لجن کشونده دروغگوییه ... اگر این آدم بتونه فقط فرهنگ دروغگویی رو از این جامعه برداره خودش یک انقلابه ....
می بینید؟ همه این دوگانگی رو داریم ... از یه طرف دم از صداقت زدن و از طرف دیگه پایبندی به ارزشهای امامی یه جورهایی تو ذهنمون جمع نمی شه .... ولی فرصتی نداریم و انتخاب دیگه ای هم نداریم چون اون دوتای دیگه حتی همین مزایا رو هم ندارند و کسایی اند مثل بقیه سران روی کار .... دوباره به قول مامان بزرگم: از درد لاعلاجی به گربه می گیم خان باجی
وقتی عکسهای زنجیره سبز رو دیدم با تمام وجود دلم می خواست که اونجا بودم ... می تونستم من هم مثل بقیه ضجه خفه این چند سال رو با صدای بلند فریاد می زدم و می دیدم که تنها نیستم و قدرت دارم ..... ایکاش دور قبل همه اینطور به معین رای داده بودیم و کار به اینجا نکشیده بود. ما ایرانیا حتما باید سرمون به سنگ بخوره تا آدم بشیم ...