دلم تنگه .... هنوز چهارساعت نشده که رفتی ....امابدجوری دلتنگت شده ام .... چشمهام هر چند دقیقه، یکبار به سمت راست نگاه می کنه و تو آینه اتاق دنبال تصویرت می گرده....  این سکوت رو نمی تونم تحمل کنم ... صدای تلوزیون رو تا ته زیاد می کنم ... آهنگی که آخرین بار رو غضنفر گوش کردی رو با صدای بلند تو خونه پخش می کنم .... اما سکوت صدای جیرجیر چرم صندلیت وقتی روش جابجا می شدی خیلی کر کننده تر از این صداهاست ..... گوشم دنبالت می گرده ... دنبال صدای چرخوندن گردلی وسط ماوست (چه کلمه بی ریختی شد. نه؟) حالا صدای یک تک کلیک؛ بعد صدای حبس شدن نفست که داری یه قسمت صفحه رو می خونی؛ می بینی که چیز مالی توش نیست؛ با صدای یه نیم فنگ دماغتو می کشی بالا و با صدای یه کلیک دیگه ضرباهنگ موسیقی حضورت تکرار می شه ....

حالا چرا این چیزها رو اینجا می نویسم؟ خودم هم نمی دونم ... اومدم مثل همیشه از وضعیت اینجا و ایران بنویسم، اما دست و دلم با گوش و چشمم [به قول خودت] گاوبندی کرده بودند!

الان داشتم ویدیوهای این تظاهرات و کشتار رو نگاه می کردم .... فیلم اون پسری که تو اصفهان کشته شد دلم رو واقعا خون کرد ... اندوه بارترین صحنه ای بود که به عمرم دیده بودم ... از اون موقع دارم گریه می کنم ....

الان می فهمم احمدی نژاد چرا هولوکاست رو زیر سوال برده بود ... حتما از نظرش اون چیزها بچه بازی اومده و خواسته به تاریخ بگه هروقت مردم خودتون رو به خاک و خون کشیدید و موشهای جوبهای شهرتون رو با خون سیراب کردید .... هروقت نه که از پشت بلکه از بالا؛ هموطن خود رو بخاطر درخواست حق قانونیش به تیر بستید ... هروقت یک زندان هفتادملیونی ممنوع الملاقات ساختید؛ اونوقت ادعای جنایتکار بودن کنید .... اونوقت لباس پلوخوری بپوشید و برید خونه همسایه با رییس جمهور بالایی دست بدید و طوری لبخند بزنید که دندون پایینی ها تو عکس کاملاً نمایان باشه... حالا به این می گن یه عکس تاریخ پسند درست حسابی که نسل های آینده پشتشون از دیدنش بلرزه ... وگرنه با سیبیل فوفولی و دست بلندکردن سوسولی و حرکات موزون رباتی اسم ما رو هم خراب نکنید.... بفرما آقا جان خدا روزیت رو جای دیگه بده؛ اینجا محل کسبه ..... هولوکاست کیلو چنده؟!!!

پی نوشت: من برای انتخابات، رأیم میرحسین بود چون انتخاب بهتری نداشتم. ولی نگرانم که وای اگر میرحسین بیاد و از خون این جوونها پاسداری نکنه .... چرا که سرورش خون کشته شده های انقلاب رو لگدمال کرد.

پی نوشت۲: از روزی که این مطلب رو نوشتم هر روز یک فاجعه بدتر از قبلی دیدم ... دلم گرفته ... دلم شکسته ... چیزی جز تصویر ندا تو ذهنم نیست ...