بالا و پایین
روزهایی که خیلی خوشحالم همه ش نگرانم که زودی این خوشحالی تبدیل به ناراحتی بشه. روزهایی که عاشقم همه ش می ترسم که این عاشقی تبدیل به دلشکستگی بشه. روزهایی که ناراحتم، روزهایی که دل شکسته ام، امیدوارم که روزهای خوشحالی دوباره سر برسه. از همه بیشتر روزهای بی تفاوتی ام رو دوست دارم. روزهایی که فقط برای امروز زندگی می کنم. و هیچ چیز برام مهم نیست جز چسبیدن عقربه های ساعت به ساعت پنج عصر و یک سیستم بدون باگ.
تو این چند سال، خیلی بزرگتر شدم. خیلی بیشتر از اون قدری که تو بیست و چند سال قبلش تجربه کسب کرده بودم، مجرب شدم. اگر زمان به عقب برگرده، همه چیز رو یک جور دیگه دست می گیرم..... اگر سه سال پیش تجربه امروزم رو داشتم الان جایی نشسته بودم که سه سال دیگه قراره بشینم. اونوقت به اشتباهات سه سال گذشته ام نگاه می کردم و آرزو می کردم که ایکاش زمان به عقب بر می گشت. آخه من همه چیز رو خیلی زود شروع کردم. ولی به ازای این زود شروع کردنم خیلی هم جلو نیافتادم.... می دونم چی فکر می کنی، ولی تو خودت هم هزار تا ایراد داری. همه عین هم ایم. همه مون داریم تلاش می کنیم که از مرگ فرار کنیم. اصلا به نظر من، کل زندگی یک توهمه.
برای من، زندگی سه سال که نه، سیزده سال باید به عقب برگرده. همه چیز از اون روزی شروع شد که بابام جلوی کلاس موسیقی جام گذاشت و یادش رفت بیاد دنبالم.... بارون میومد و هوا سرد بود .... همون روز بود که برای اولین بار دلم شکست.... با خودم گفتم: "زندگی یک توهمه". من هم خب سن زیادی نداشتم که.... بلاهای زیادی هم سرم نیومده بود که ....
وقتی پنج سالم بود فهمیدم اون آقایی که تو فامیلمون دایی صداش می کردم، دایی واقعیم نیست و اون دایی که فکر می کردم این اونه رو هیچ وقت ندیده ام. اصلا داییم خارج زندگی می کرد. اونجا بود که برای اولین بار احساس حماقت کردم...
از وقتی بزرگ شدم فهمیدم که می شه آرزو کرد که زمان به عقب برگرده ... زمان که به عقب بر نمی گرده، ولی آدم چون موجود متوهمیه (به نظر من)، بعد از این آرزو یکهو از سر تقصیرات خودش می گذره و گرد بی تفاوتی می پاچه رو زندگیش و زل می زنه به عقربه های ساعت.
این روزها تو هر لحظه ای که کنار مادر و پدرم هستم، می ترسم که این لحظه ها تموم بشه. از اون لحظه ای که آرزوی لحظه الانم رو خواهم کرد می ترسم. این روزها وقتی عقربه ها می چسبند به پنج عصر، از لحظه یازده شب می ترسم. ایکاش می تونستم بُعد فرای زمان زندگی رو پیدا کنم.
تو این چند سال، خیلی بزرگتر شدم. خیلی بیشتر از اون قدری که تو بیست و چند سال قبلش تجربه کسب کرده بودم، مجرب شدم. اگر زمان به عقب برگرده، همه چیز رو یک جور دیگه دست می گیرم..... اگر سه سال پیش تجربه امروزم رو داشتم الان جایی نشسته بودم که سه سال دیگه قراره بشینم. اونوقت به اشتباهات سه سال گذشته ام نگاه می کردم و آرزو می کردم که ایکاش زمان به عقب بر می گشت. آخه من همه چیز رو خیلی زود شروع کردم. ولی به ازای این زود شروع کردنم خیلی هم جلو نیافتادم.... می دونم چی فکر می کنی، ولی تو خودت هم هزار تا ایراد داری. همه عین هم ایم. همه مون داریم تلاش می کنیم که از مرگ فرار کنیم. اصلا به نظر من، کل زندگی یک توهمه.
برای من، زندگی سه سال که نه، سیزده سال باید به عقب برگرده. همه چیز از اون روزی شروع شد که بابام جلوی کلاس موسیقی جام گذاشت و یادش رفت بیاد دنبالم.... بارون میومد و هوا سرد بود .... همون روز بود که برای اولین بار دلم شکست.... با خودم گفتم: "زندگی یک توهمه". من هم خب سن زیادی نداشتم که.... بلاهای زیادی هم سرم نیومده بود که ....
وقتی پنج سالم بود فهمیدم اون آقایی که تو فامیلمون دایی صداش می کردم، دایی واقعیم نیست و اون دایی که فکر می کردم این اونه رو هیچ وقت ندیده ام. اصلا داییم خارج زندگی می کرد. اونجا بود که برای اولین بار احساس حماقت کردم...
از وقتی بزرگ شدم فهمیدم که می شه آرزو کرد که زمان به عقب برگرده ... زمان که به عقب بر نمی گرده، ولی آدم چون موجود متوهمیه (به نظر من)، بعد از این آرزو یکهو از سر تقصیرات خودش می گذره و گرد بی تفاوتی می پاچه رو زندگیش و زل می زنه به عقربه های ساعت.
این روزها تو هر لحظه ای که کنار مادر و پدرم هستم، می ترسم که این لحظه ها تموم بشه. از اون لحظه ای که آرزوی لحظه الانم رو خواهم کرد می ترسم. این روزها وقتی عقربه ها می چسبند به پنج عصر، از لحظه یازده شب می ترسم. ایکاش می تونستم بُعد فرای زمان زندگی رو پیدا کنم.
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 9:58 توسط