آخرین
بچه که بودم بهم می گفتن که با غریبه ها حرف نزن. ولی یادم نداده بودند که چطور می شه با غریبه ها حرف نزد.
من با یک غریبه حرف زدم... خیلی هم حرف زدم ... انقدر که فکر می کردم آشنا ایم ... اما اون غریبه بود .... نباید باهاش حرف می زدم ..... حرف زدن با غریبه خطرناکه ..... بلا سر آدم میاره ...
اینجا همه غریبه اند .... با هیشکی نمی تونم حرف بزنم ...
روزی که این وبلاگ رو شروع کردم خیلی امید و آرزو برا اومدنم به استرالیا داشتم .... الان اینجام با تنهاییم و دل شکسته ام .... دیگه اینجا نمی نویسم ... چون آدمی که این وبلاگ رو شروع کرده بود به نوشتن، دیگه وجود نداره که بنویسه....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۸۹ ساعت 9:52 توسط